از دوست به یادگار دردی دارم...
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که اینبار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۸/۰۸ ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ توسط شبگرد
|
دل ِ من در شبِ گیسوی تو عاشق شد و مرد