مام وطن

وطن از اون واژه هاییه که آدم رو به یاد مادر میندازه. اصلاً ایندو مترادف همن. هرچقدر هم که مادر نامهربون باشه (که ابداً اینطور نیست) ولی وقتی که جاش برسه برای اون حاضری که از جونت هم بگذری.

حکایت ما و این خاک هم همینه.

کاستی هست. زیاد هم هست.

ناملایمی هست. زیاد هم هست.

گاهی اوقات حقت پایمال میشه. کم هم نیست ازین مورد.

ولی...

ولی چه میشه کرد که وطن همون مادره...

پس دوستت دارم وطنم اگرچه تو به من مهر نورزی!!!

*** بهمنه دیگه، هیچکی از هم نسلی های ما نیست که خاطرات بهمن و حال و هوای مدرسه تو اون دوران یادش رفته باشه... و 22 بهمن برای این خاک سرآغاز عصری جدید در تاریخ این کهن دیاره. قسمت ما هم این بوده که بچه های قرن ها و هزاره های بعد در مرور تاریخیشون، به عهدی که ما در اون زیسته ایم بنگرند و اندر احوال نسل اول انقلاب که با جنگ و سازندگی و تحریم بزرگ شدن و جون گرفتن، غور کنن.***

... زد و رفت

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج

... خود را به که بسپاریم؟

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

 

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

 

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

 

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

 

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

 

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

                                            حسین منزوی