فرشته

گاهی خدا انسانهای نازنینی را سر راه آدم قرار میده که همیشه انرژیشون در جهت تعالی تویه. منم ازین امر مستثنی نیستم. خدایا ازین بابت شکرت می کنم و از این عزیزی که اینقدر بهم لطف داره هم صمیمانه متشکرم. با اینکه ندیدمش و نمیدونم چطوری شد که از بین میلیونها نفری که میشد باهاش آشنا بشم، با اون آشنا شدم ولی اینو بفال نیک می گیرم و هم از اون و هم از خالق اون متشکرم. مطمئنم که فرشته ها حتما نباید بال و پر داشته باشن و گاهی میشه رو زمین هم فرشته دید. دستمریزاد و پاینده باشی. 

عشق با آزار

صبح بی‌تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی‌‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی‌تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می‌خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه‌ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم

ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پر می‌کشد با بیقراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

 

"قیصر امین پور"

 

دلخوشی

دلخوشی زندگی ماها به اینه که دلت برای یکی بتپه و احساس کنی که دل یکی برات می تپه. حالا خیلی ها خدا بهشون این توفیق را داده که این دلخوشی را از نزدیک لمس کنن و عده ای هم هستن که تنها با این اخساس زندگی می کنن یعنی با اینکه دلشون برای یکی می تپه ولی ممکنه که اصلا اون فرد را ندیده باشن. بالاخره هرکسی یک نوع جهان و یک شکل جهانبینی خاص خودش را داره. ای کسی که دل من برات می تپه و به تو دلخوشه، هر جای این هستی و زیست بوم و در هر حالی که هستی، برات بهترین ها را آرزو دارم. آمین

سرنوشت

من و تو زاده ی تقدیر خویشتن بودیم
اسیرِ سخت ترین نوعِ زیستن بودیم

چه سرنوشت غریبی ست،غربت من و تو!
من و تو ، تازه ترین قصه ی کهن بودیم

                                                                                                      سهیل مخمودی

ترک هشیاری

فهم عاقل را به عاشق راه نیست...

هرچه گویم باز می گویی که چیست؟

 

باید اول، ترک هشیاری کنی

عشق را در خویشتن جاری کنی!

دریا و دوگانگی ارامش و تلاطم

امروز دریای مازندران یه خورده بعلت بارندگی مواج بود ولی شب گذشته آروم. چقدر این حالت به حال ما آدما نزدیکه. چندوقتيه دارم به اینکه میخوام توی این باقیمانده عمر چه کنم، فکر میکنم. خیلی بی برنامه شدم. کاش اتفاقاي خوب برام بیفته. البته خداوند رو برای همه چیز شاکرم ولی ازش میخوام که هرچه خیره، برای ادامه مسیر پیش پام بزاره. دیگه دوست ندارم که جاده زندگی رو تک و تنها سپری کنم. دلم یه همراه همدل میخواد. خدایا میدونم صدامو می شنوی، فقط یک لبیک ازت کافیه... به قربونت برم.

رفع خستگی

پس از یکسال پر از فراز و نشیب بالاخره شرایط برای یک مسافرت خانوادگی ( ونه ازون مسافرتاي کاری خسته کننده)جور شد. خب طبق معمول سفرمون به مقصد شماله چون یک تیر و چند نشونه. هم تفريحه و هم میریم دیدن داداش. امسال سفرمون یک مهمون جدید هم داره. امسال آبجی بزرگه بهمراه اقاشون با ما همراه شدن. بعد از 4 ماه از عقدشون شاید این طولانی ترین سفر دونفرشون با هم باشه. البته اونا امروز بر میگردن مشهد چون آقا دوماد دومرتبه باید خودشو برای رفتن به لاوان آماده کنه. یادم رفت بگم که ایشون مهندس شرکت نفتن و 14 روز کار و 14 روز off هستن. جاتون خالی تا اینجای سفر که خیلی خوش گذشت. گرچه که شمال خیلی شرجی و گرمه ولی بازم باحاله. بالاخص رفتیم املش و یک روستایی بنام تابستان نشین برای گرفتن چای که خیلی زیبا بود. داداش کوچيکه که دانشگاه گیلان میخونه، کلی رفیق گیلانی داره و این عزیزی که رفتیم پیشش برای چای، یکی از هموناست که خودشون چايکارن. بعدش هم رفتیم قلعه رودخانه و ماسوله. البته 2 روز برای اینکار کنار گذاشته بودیم که بتونیم بطور کامل از اونا بازدید کنیم. بعد برگشتیم رشت و از رشت کوکی و کلوچه برای سوغاتی خریدیم.الان هم که برگشتیم نور پیش داداش. انشالله توی برنامه ی مابقی سفر، آبگرم لاويج و تله کابین و چندتا برنامه ی دیگه هم هست که امیدوارم فرصت بشه. گرچه که من بخودي خودم عقیده دارم که خود همین طبیعت زیبا برای تمدد اعصاب کافیه و فقط دوست دارم برم جنگل و زیر سایه درختان دراز بکشم و چشمامو ببندم و به صداهای اطرافم گوش بدم. همین و بس...