بیهوده قفس را مگشایید...

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست

جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست

 

در دل اثر از شادی و امّید مجویید

از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست

 

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم

امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست

 

گیرم که صبا را گذر افتاد ، چه گویم؟

دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست

 

امّید رهایی چو از این بند محال است

ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست

 

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی

در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

 

تا بال و پری بود قفس را نگشودند

امروز گشودند قفس را که پری نیست

نماندست تا صبح فرصت زیاد

أَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ.

فرو خواهد آید بلا بامداد    نماندست تا صبح فرصت زیاد

از امروز کاری به فردا ممان    چه دانی که فردا چه گردد زمان

گلستان که امروز باشد ببار    تو فردا چینی گل نیاید به کار

                                                                                                                      «فردوسی»

از نگاه کبوترای پارک

در زندگی همیشه درمتن بودن مهم نیست. گاهی باید کبوتروار بر شاخه ای نشست و در حاشیه، از متن زندگی شاد دیگران لذت برد. خوش بحال گنجشک ها و کبوترای پارک محلمون که چه سبکبال از فراز شاخه ها نظاره گر دلدادگی بنده های عاشق خدا هستند. 

هوای تازه

فضای مجازی، زندگی مجازی، اسم مجازی، و ... سایه ی سنگین مجازی بودن کم کم داره خستم می کنه. نمیدونم چطور ازش خلاص بشم ولی بزودی براش راه حلی پیدا می کنم. هر چیزی نیاز به خونه تکونی داره. کم کم باید یه خونه تکونی اساسی تو این وبلاگ هم انجام بشه. شاید پیوندش بدم به خونه تکونی شب عید. ایده هایی تو ذهنم هست ولی هنوز ناپختست. شاید این وبلاگ رو نگه داشتم و یه وبلاگ با اسم و رسم حقیقی هم ایجاد کردم و یا همین وبلاگ رو تغییر اسم میدم و هویت مجازیم رو به یادها می سپارم و یا...

نمیدونم ولی کم کم باید یه هوای تازه بدمم به این فضای خودم.

چشم

همیشه نمیشه همه ی حرفا رو به زبون آورد. این رو مخصوصاً برای مردا بیشتر میتونم روش تکیه کنم. گاهی اوقات حتماً باید به چشم های یک مرد بیشتر از دهانش دقت کنید. ماها معمولا خیلی از حرفامونو با چشم میزنیم. نگاه ملایم به پدر و مادر، گوله شدن یه قطره اشک موقع عروسی خواهر، زل زدن به زمین موقع شرمندگی، نگاه به آسمون به این مفهوم که خدایا میدونم هوامو داری و ... هزارون مورد دیگه. حکمتش رو هم نمیدونم ولی اینو خوب میدونم که اونی که باید حرف رو از این چشم ها بخونه، "می خونه". 

 

 

تجدد! خوبه یا بده؟

همیشه قاعده ی کلی برای من اینه که هر چیز خوب را چه مربوط به گذشته باشد و چه حال، پاس میدارم و ارج می نهم و تا حد ممکن ازش بهره می برم. مثلا همین شبکه های اجتماعی مثل وایبر و تلگرام. خداییش با این مشغله های روزمره و گاهی دور افتادن ما آدما از هم، داشتن وسیله ای که بتونه فاصله ها رو به حداقل برسونه خیلی خیلی مفیده. لذا باید دید که این تجدد چه بر سر ما میاره. اگه ابزاری بشه برای رشد و تعالی لذا باید اونو قدردونست و اگر دست و پا گیر باشه و مخرب لذا باید ازش پرهیز کرد. 

خرم آن کس که... خاطری را سبب تسکین است

خدا رحمت کنه بانو اعتصامی رو. چقدر ظریف و تاثیرگذار، مرگ و محتاجی و ناتوانی بشر بی جان رو به تصویر کشیده:

اينکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

 

گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

 

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

 

خاک در دیده بسی جان فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

 

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

 

هر که باشی و زهر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

 

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد مسکین است

 

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

 

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

 

خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است

... همراه لازم ا‌ست

گاهی سفر به جاذبه‌ی ماه لازم ا‌ست

 دیوانگی برای همه، گاه لازم ا‌ست!.

 

 دل کندن و بریدن رفتن محال نیست

 یک کوه را اراده‌ی یک کاه لازم‌ است

 

مقصد، "رسیدن‌ست"... بهانه‌ست جاده هم!

تا آمدن به سوی تو یک راه لازم ا‌ست

 

رفتن دلیل منطقی جاده‌ها نبود...

در عشق هم‌مسیر، نَه، همراه لازم ا‌ست

                                                     امیر اکبرزاده

میان این همه گل با پر تو می پلکم!

سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

 

چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

می آمدند ولی من نمی گزید ککم!

 

ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

 

کلک زدم که نیایی ولی ندانستم

که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

 

پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

میان این همه گل با پر تو می پلکم!

 

بدون شبهه خدا آفرید کوتاهت

که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!

 

                                                         غلامرضا طریقی

و باز هم حافظ !!!

خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

...

...

...

بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد

A Joke

Husband was seriously ill. After thorough examination, doctor sent him outside to wait.

 

Doctor to wife:   Give him healthy breakfast, be pleasant to him and keep him in good mood, don’t discuss your problems, don’t demand new clothes or gold jewels. Do this for one year and he will be fine.

 

On the way home, husband asked wife: What did the doctor say?

 

Wife:   No matter what we do for you, you are going to die!