دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است

میان ما و رسیدن، هزار فرسنگ است

 

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

 

اسیر خاکم و پرواز، سرنوشتم بود

فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است

 

چگونه سر کند اینجا ترانه ی خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

 

هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

 

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است

 

                                                                       سلمان هراتی

عروس طبع

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی

به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی

 

من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم

تو آهو وش چنان شوخی که با من میکنی بازی

 

بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم

که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی

 

ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید

بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی

 

غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمه طبعی

که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی

 

به ملک ری که فرساید روان فخررازیها

چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی

 

عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد

تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی

 

هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل

که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی

 

گر از من زشتی(ئی) بینی به زیبائی خود بگذر

تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی

 

به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند

طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی

شهریار (او که عاشق زیست، شیرین گفت و فخری شد برای شعر دینی)

دوست دارم كه تو را شاد ببينم

همه ی سهم من از عشق تو غم بود، ولی
دوست دارم كه تو را شاد ببينم ،ای دوست

 

 

من كيم؟ دوزخیِ روی زمينم ،ای دوست
گر بهشتم ببری باز همينم ،ای دوست
بشتاب اول اين راه و ...به من خُرده مگير
من درنگ نفس بازپسينم ،ای دوست
از چه دلگرم به فردای تو باشم؟ ديری ست
كه به امروزِ خودم نيز ظنينم ،ای دوست
من ز آبادی تو بهره نبردم ؛ زيرا
روزگاری ست كه ويرانه نشينم ،ای دوست
هيچ كس مثل من آلوده ی من نيست، چرا
تو نكردی حذر از من كه چنينم ،ای دوست ؟
همه ی سهم من از عشق تو غم بود، ولی
دوست دارم كه تو را شاد ببينم ،ای دوست
دوست دارم كه بگویند :" چه می خواهی تا... "
تا تو را از همه عالم بگزینم ،ای دوست

سهیل محمودی

عید در عید

و اینچنین مقرر شده که سالگشت حضورمان در این سرای فانی، همگام شود با عید سعید قربان و چه میمون و فرخنده مناسبتی. این تقارن را بفال نیک گرفته و با یک یاعلی، برگی دیگر از اوراق سالیانه ی دفتر زندگانی خویش را ورق می زنم. الهی به امید تو ...

اسم

اسم یک فرد از اون دسته اتفاقاتیست که خود فرد توی اون هیچ دخل و تصرفی نداره و کاملا به اطرافیان متکیه که توی اون لحظه چه گلی به سرت بزنن. از طرفی یادمه یک موقعی یه مطلبی میخوندم در این خصوص که مشخص شده رابطه ی مستقیم بین اسم و شخصیت افراد وجود داره. با این اوصاف باید خیلی خوش شانس باشی که چند دهه و اندی قبل برحسب گردش قمری سالها، تولدت مصادف بشه با یک واقعه تاریخی و یا مذهبی که در گزینش اسمت دخیل باشه. ازونجایی که اسم خوب سبب سربلندیه، باید خداروشاکر باشم که گرچه خواست او تقارن تولد من با سالگشت شهادت یکی از بندگان خالصش بوده ولی سبب شده که نام زیبای او همیشه توی شناسنامم بدرخشه. مجاور رضا (ع) بودن و مفتخر بودن به اسم دردانه ی او وظیفه ی سنگینی روی دوش آدم میزاره. خدایا شونه هامو قوی کن...

موفقیت

دلهره و اضطراب همیشه عجین با زندگی ماست ولی گاهی این دلهره ها زیباست. بالاخره نتایج ارشد امسال هم اعلام شد و داداش کوچیکه هم گل کاشت. چند روزی بود که همه منتظر اعلام نتایج بودیم و با توجه به رتبه ی اون حدودا میشد حدس زد که کجا قبول میشه ولی همیشه این نتایج آبستن حوادث هم بوده که کمی برامون ایجاد اضطراب می کرد. کی فکرشو می کرد که حسین آقا هم یه روزی بشه دانشجوی تحصیلات تکمیلی. اما نشون داد که خواستن توانستنه. خوشحالم که اونم مثل خان داداش و من بالاخره تونست مجوز ورود به دانشگاه تهرانو بگیره و انشالله راه خودشو تا مقاطع بالاتر هموار کنه. البته چیزی غیر از این هم نمی شد انتظار داشت. خدایا شکرت. همین نیم نگاهاتو ازمون نگیر. آمین

سکوت

یه وقتایی فقط باید سکوت کرد و دید. خیلی مواقع دوست داری که خیلی کارا رو انجام بدی ولی ناچاری که اونا رو انجام ندی. اینجور مواقع تصمیم گیری خیلی سخته، چون داری چیزیو تجربه می کنی که فقط خودت ازش مطلعی و شاید هیچکی دیگه نتونه توی این زمینه باهات همدردی و همفکری کنه. یک حالت شناور بین زمان... چرا زمان؟ چونکه شاید اگر زمان به جلو یا عقب سیر می کرد و همین وقایع رخ می داد و تو باید تصمیم می گرفتی، شاید نتیجه ی این تصمیم گیری چیزی متفاوت از آنچه امروز رخ می داد بود.

لذا نمیشه تصمیم افراد را مورد قضاوت قرار داد. اگر در شرایط او نباشیم نمیشه او را تحسین یا توبیخ کرد. فقط باید به استقلال او احترام گذاشت. من الان در مرحله ی سکوتم و سکوت. فقط میشنوم و می بینم. فقط دلم میخواد که کوهی از حرف رو در دلم بسازم و منتظر باشم تا بالاخره ببینم که این آتشفشان چه موقع فوران می کنه. شاید زمانی دیگر و شاید هم این فوران نیازمند یک زلزله باشه و باید دید که اون زلزله چه موقعی رخ میده و یا چه کسی اونو به لرزه وا میداره...   

تقدیم به حضرت عشق، ضامن آهو

امشب به ملک عاطفه تنها نشسته ام

تنها به اوج سبز تمنا نشسته ام

در هودجی به روشنی آب و آینه

دور از عروس کولی دنیا نشسته ام

امشب چنان کبوتر مهتاب دانه چین

بر بام فیض زهره زهرا نشسته ام

امشب به پای ساحل آرام اعتماد

در انتظار معجزه دریا نشسته ام

سرشار جلوه های جمال جمیل دوست

حیرت زده به طور تجلی نشسته ام

ای در پناهت آمده آهوی خسته دل

دست دلم بگیر که از پا نشسته ام

                                                                      احد ده بزرگی