تو ...

از میان تمام چیزهایی که دیده ام
تنها تویی که می خواهم به دیدن اش ادامه دهم
از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام
تنها تویی که می خواهم به لمس کردنش ادامه دهم.
خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم.

چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زنده ام،
عاشق بودن ، ذات من است!

پابلو نرودا

هرچه

هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من

هر چه بری ببر مبر سنگدلی به کار من

 

هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر

هر چه دری بدر مدر پرده اعتبار من

 

هر چه کشی بکش مکش باده به بزم مدعی

هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار من

 

هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم

هر چه نهی بنه منه پای به رهگذار من

 

هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست خوش

هر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من

 

هر چه بری ببر مبر رشته الفت مرا

هر چه کنی بکن مکن خانه اختیار من

 

هر چه روی برو مرو راه خلاف دوستی

هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من

شوریده شیرازی

پرواز ملائک در نزول برف

برف به خودی خودش زیباست ولی وقتی اونو توی محلی که نزولگاه فرشتگانه ببینی، بسیار بسیار زیباتر و دلنشین تره... - تصویر امروز بارگاه مَلِک پاسبان رضوی

زندگی باید کرد

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید، در پس این باران

گاه باید خندید، بر غمی بی پایان...

***

 زندگی را با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

زندگی را خوب باید آزمود

اهل صبر و غصه و اندوه بود

چشم "نرگس" به جمالت، نگران است هنوز...

 

آتش مهرتو در سینه نهان است هنوز
خون دل از گذر دیده روان است هنوز


نگران رخ زیبای تو شد دیده و دل
همچنانم دل ودیده نگران است هنوز


غمزه ات می دهدم عشوه که من آن توام
چون بدیدم نظرش با دگران است هنوز

در ازل عکس جمالت به گلستان بردند
بلبل از شوق رخت نمره زنان است هنوز


زان شمایل خبری باد به بستان آورد
در چمن سرو سهی رقص کنان است هنوز


از یقین دهنت هیچ نمی یارم گفت
کانچه گویم همه در عین گمان است هنوز

 

 

 

16 آذر

مشکل بزرگ جهان امروز علیرغم تمام پیشرفت های بشر، همچنان ندانستن و جهله.  ولی دانشجو و دانش پژوه نوک پیکان این پیکاره. گرامی میدارم شانزدهم آذر را بعنوان نماد آرمانخواهی و به همه ی عزیزان خودم که برای این سنگر تلاش می کنن، درود میفرستم. 

در دل من قصر داری‌

دوستت دارم پریشان‌، شانـه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیــرم‌، دانـــه می‌خواهی چه کار؟

تــا ابد دور تــــو می‌گــــردم‌، بسوزان عشــق کــن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهــر را گشتـــم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شــــــــو از چـــــاردیــــــواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعــــــر من خــــود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شـرم را بگـــذار و یک آغــــــوش در من گریــــه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟