خراسان کهن و فرارود (ماوراءالنهر) مهد پيدايش و پـرورش زبان دری است - قسمت چهارم

دکتر محمود افـشـار يزدی، ادب ‌شـناس و مورخ ايران با روشـنی می‌ نويسـد: “ زبان دری پيش و بيش از آنکه به ايران تعلق داشـته باشـد از آن افغانسـتان و تاجيکسـتان اسـت. بعلت اينکه زادگاه و پرورشگاه آن خراسـان قديم، افغانسـتان و ماوراءالنهر( بخارا و سـمرقـند ) و بلخ و غزنه بوده اسـت. رودکی و عنصری، همچنان که فردوسی و فرخی و بسـيار ديگر، از زادگان و پرورش يافتگان خراسـان بوده‌اند. چند صد سـال بعد اسـت که سـعدی و حافظ در فارس ظهور کردند.” ۲۱

اسـتاد ابوالـقاسـم فردوسی و بسـياری از اهل قلم واژه “ دری” و “ پارسی” را مترادف آورده اند.

بـفـرمـود تا پـارسـی و دری بگـفتنـد و کـوتاه شـد داوری

به سـخن پروفـسـور شهـرسـتانی، “ نخسـتين کسی که در باره « زبان دری » سخـن زد، عـبـدالله بن مقـفع مترجم کتاب کليله و دمنه به زبان عربی و مولف ادب الکبير و ادب الصغـير می ‌باشـد. وی در سـال ۱۳۹ هجـری ( ۷۵۷ م ) مقـتول گرديد.” ۲۲

در كتاب الفهـرسـت ابن نديـم سخـني از ابن مقـفع كه خود اهـل فارس اسـت، چـنين آمـده اسـت که او زبان پهـلوي را زبان مردم پهـله يعـني اصفهـان، ري، همدان، ماه نهـاوند و آذربايجـان مي داند و زبان دري را زبان شهـرهاي مـداين و دربار شـاه مي داند و اسـم دري را برگرفـتـه از دربار می‌داند و مي ‌گويـد از زبان‌هـاي شـرق و خراسـان، زبان مردم بلـخ اسـت كه در دربار برتري دارد. پارسي زباني اسـت كه موبـدان و عـلما و نظاير آنها به آن سـخـن میگفتـند و زبان مردم فارس اسـت... ۲۳

ادامه نوشته

جملاتی از کتاب  " نشان پنجم حماقت " – قسمت سوم


1- تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر) 


2- هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)
 


3- زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)
 


4- واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)
 


5- خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)
 


6- برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)
 


7- در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)
 


8- فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)
 


9- آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)
 


10- من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

از کتاب  " نشان پنجم حماقت "

خراسان کهن و فرارود (ماوراءالنهر) مهد پيدايش و پـرورش زبان دری است - قسمت سوم

سـنـگ‌ نـوشـته بغـلان در سـال ۱۳۳۰ خورشـيدی (۱۹۵۱ م) از يک معـبد دوره کوشـانی از سـرخ کوتـل بغـلان ( در ۲۰۰ کيلومتری شـمال کابل ) کشـف گرديد و قدامت بيش از يکهـزار و هـشـتصد سـال از امروز دارد. ايـن سنـگ ‌نـوشـته به زبان دری و رسـم‌الخـط يـونـانـی نوشـته شـده اسـت. کشـف و مطالعـه آن بر نظريه اينکه خراسـان و فرارود مهـد پيـدايش زبان دری اسـت که پيش از اسـلام رواج داشـته، صحه گـذاشـت.

پرفسـورعبـدالاحـمـد جـاويـد کـه پـژوهـش‌هــای گسـترده‌ای درمورد زبان و ادب فارسی دارد، می ‌نويـسـد:

“... وجود زبان دری پيـش از اسـلام ثابت اسـت. از قرن اول و دوم به جز چند شـعر هجائی آثار ديگـری به ما نرسـيده، اما در قرن سـوم اسـت گويـندگانی در بلـخ، بخـارا، هـرات و سـيسـتان پديد آمـدند و بنـيان ادب دری را گـذاشـتند. چنانچـه در همـين آوان يک بيـت شـعـر، يک رسـاله و يا يک کتاب در سـراسـر ايران امروز به زبان دری بوجـود نـيآمـده اسـت و اصـولاً هم نـبايـد باشـد.” ۱۲

پــرويــز نـاتـل خانلـری يـکی ازچـهـره‌های شـناخـته‌شـَده ادبـی ايران تاکـيد می کند: “ منـطـقه رواج و رونق فارسی دری ابــتدا در شـرق و شـمال شـرق ايران بود ...” و شـاعـران آن دوران “ ... غالباً به يکی از شهرهای بخـارا، سـمـرقـند، هرات، بـلخ، ... و آبادی‌های ديگر خراسـان منسـوب هـســتند.” ۱۳

بـه نظر بسـياری از پـژوهـشـگـران و خـاور‌شـنـاسـان، زبان پارسی دری از سـرزميـن‌های خـراسـان و فرارود برخاسـته و در همين حوزه پرورده شـده و اغلب شهـرهای آن از جمـله بخارا وبلـخ، سـمرقـند و غـزنه، هـرات و نيـشـاپور از ديرگـاهی مرکز عـلم و ادب بــوده اند. بـديـن ترتـيب زبـان دری زبان بيگـانه و وارداتی نبـوده در هـمين سـرزمين زاده و پرورده شــده اســت.

ادامه نوشته

همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود

 

همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود

آه از این راه که باریک تر از موی تو بود

 

رهرو عشق از این مرحله آگاهی داشت

که ره قافله‌ی دیر و حرم سوی تو بود

 

گر نهادیم قدم بر سر شاهان شاید

که سر همت ما بر سر زانوی تو بود

 

پیش از آن دم که شود آدم خاکی ایجاد

بر سر ما هوس خاک سر کوی تو بود

 

پنجه‌ی چرخ ز سر پنجه‌ی من عاجز شد

که توانایی‌ام از قوت بازوی تو بود

 

زان شکستم به هم آیینه‌ی خودبینی را

که نگاهم همه در آینه‌ی روی تو بود

 

پیر پیمانه‌کشان شاهد من بود مدام

که همه مستیم از نرگس جادوی تو بود

 

تا مرا عشق تو انداخت ز پا دانستم

که قیامت مثل از قامت دل‌جوی تو بود

 

ماه نو کاسته از گوشه‌ی گردون سر زد

که خجالت‌زده‌ی گوشه‌ی ابروی تو بود

 

نفس خرم جبریل و دم باد مسیح

همه از معجزه‌ی لعل سخنگوی تو بود

 

مهربانی کسی از دور فلک هیچ ندید

زان که هم صورت و هم سیرت و هم خوی تو بود

 

هیچ کس آب ز سرچشمه‌ی مقصود نخورد

مگر آن تشنه که جایش به لب جوی تو بود

 

دوش با ماه فروزنده فروغی می‌گفت

کافتاب آیتی از طلعت نیکوی تو بود

 

"فروغی بسطامی"

خراسان کهن و فرارود (ماوراءالنهر) مهد پيدايش و پـرورش زبان دری است - قسمت دوم


در باره مهـد پيــدايـش زبـان دری نـظريـه‌هــا و ديــدگـاه‌هــای مخـتلف ارايـه شــده اسـت.

شـماری از زبان‌ شـنـاسـان بـويژه ايـران شـنـاسـان در باره خاسـتگاه زبان دری براين باور اند که پـارسی دری صـورت تحـول يافـتـه پهـلوی سـاسـانی يعـنی زبــان مـردم فـارس اسـت کـه بـا هـجـوم لشــکـر عــرب بــه خــراسـان و فرارود پخش شـده اسـت.

گــروهـی از زبـان‌شـنـاسـان و تاريخ ‌نـگـاران بر عـقيـده ديگراند کــه دری ادامـه پهــلوی اشکـانی اسـت و اشکــانـيان خـود اهــل خـراسـان بــودنــد و پــارسی دری شکل تحـول يافــته اين زبــان است.

بـه عـقـيده‌ء عـده ای از دانشـمـندان زبـان فارسی ( شکل عربی شـده پارسی) از شـاخه زبا ن‌هـای هـند و اروپايی اسـت که در دوره سـاسـانيان به موازات زبان پهلوی در خراسـان و فرارود وجود داشـته اسـت و در ترکيب آن گــويش‌های زبان‌هــای خـاوری ايــــران تاثـير برازنـده داشـتـه اسـت.

دکتر مجـاوراحـمد زيـار اسـتاد پيشيـن دانشـگــاه کابـل برايـن نـظر اسـت کـه: “ افغـانسـتان [ خراسـان کهن] مهـد پـــيدايش دری يا فارسی نـــه، بــلکه مهــد پرورش فارسی دری اسـت ... افــغانــستان و هــــم مـــاوراءالنـهر ( سـمرقـند، بخـارا و تاجيکسـتان) از زمــره سـرزمـين‌هــای دومی فارسی بوده و بنابرآن به دو مهـد پرورش و رشـد و انکشاف اين زبان مبـدل گرديده‌اند. ... و کم وبيش با مهـد اولی آن در پارس ( ايران امروز ) پـيـوند‌های ادبی- فرهـنگی مشـترکی را داشـته اند. بنابر اين امر مسـلم اسـت که پشـتو با همه ويژگی ‌های تاريخی، جغـرافـيای و ... در رقابت ملی با فارسی دری عـقب مانده اسـت.” ۷ / تکيه روی کلمات از م. ا. زيار اسـت./


ادامه نوشته

خراسان کهن و فرارود (ماوراءالنهر) مهد پيدايش و پـرورش زبان دری است - قسمت اول

خراسان کهن و فرارود (ماوراءالنهر) مهد پيدايش و پـرورش زبان دری است

با تشکر از استاد نجم الدین کاویانی

دوست همزبانی به نام طاهر احمدی از کشور همسایه ی ما ایران نوشته ای را درباره ی خاستگاه زبان دری در خراسان زمین به نشر رسانده اند که میتواند گفتمان برانگیز باشد. به همین دلیل به جا دانستیم تا این نوشته ی آقای کاویانی را که در سال ٢٠٠٤ ترسایی در تارنمای آریایی به نشر رسیده است، نیز در این گفتمان بگنجانیم تا هواخواهان این گفتمان از این نوشته ی پژوهشی ایشان نیز سودی برده باشند. (شبگرد)

 

خـراسان کهــن وفــرارود (١) بـراساس کـاوش‌هـا، پـژوهـش‌هـا و بـازيافـت‌هـای بـاسـتـان ‌شـنـاســان، سـرزميـنی اسـت بـی ‌نهـايت باســتانی کـه از ديـرگـاه در آن انسـان بــودوبـاش داشـتـه اسـت. ايـن مـرزوبـوم، مهـد پـيدايـش يـکی از درخـشـان ‌تـرين و کهـن ‌تـريـن تمـدن‌های جهـان بـوده، باشــندگان آن دارای تمـدن و فـرهـنگ چـنـديـن هـزار سـالـه می باشـند و گنجـينه‌هـای فکـری و مـعـنـوی آن در مـراحـل مخـتـلف به زبان‌ هـا و گويـش‌هـای گوناگـون نگـارش يافـتــه اسـت.

پـژوهـش‌هــای شـماری زيـادی از دانـشمـندان بـيانگر اين امر اسـت که سرزمـين‌هـای خـراسـان بـاســـتـان و مـاوراءالنهــر زادگاه، تجــلی گـاه و پـرورشـگاه زبان دری (پارسی) بوده اسـت. زبان پارسی دری ريشـه قـديمی دارد، در خـراسـان و فـرارود پـيش از يورش اعـراب به آن سـخـن می گفـتنـد. به قول تاريخ بخارای نرشـخی “ مردم بخارا [ ... ] نماز فارسی خواندندی و عربی نـتوانسـتندی آمـوخــتن.” ۲ زبـان پارسی دری از ديـر زمـان به ايـن ســو زبـان مشـترک و سـراسـری حـوزه تـمـدنی مـا بــوده اسـت.


ادامه نوشته

قصه ی گیسوی تو

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

 

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 

"حافظ شیرازی"

 جملاتی از کتاب  " نشان پنجم حماقت " – قسمت دوم

1- بدون تو تحمل بهشت ممکن نيست و با تو دوزخ ديگر مکاني جهنمي نيست ( جان اسپارو ، سنگ نوشته اش برقبرهمسرش ) . 


2 - تعريف من از ازدواج چنين است : قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت ). 


3- عشق مثل باد روده است تا موقعي که در وجود توست خودت را ناراحت مي کند و زماني که ابراز مي شود ديگران را مي آزارد ( سرجان ساکلينگ ) . 


4- اين يک اصل غيرقابل ترديد است :کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند (رابرت سرتيس). 


5- هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم ( اسحاق سينگر ) . 


6- انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران راعوض مي کند(برنارد شاو). 


7- عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است ( برنارد شاو ) . 


8- او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند ، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است( برنارد شاو ) . 


9- دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي( برنارد شاو ) . 


10- زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم(ويليام شکسپير).

 

از کتاب  " نشان پنجم حماقت "

جعد گیسو

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

"حافظ شیرازی"


جملاتی از کتاب  " نشان پنجم حماقت " – قسمت اول

1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند

( لوگان پارسال اسميت). 


2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت) .
 


3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است

( سايمن استرانسکي ).  


4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول).
 


5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند

( رابرت لويي استيونسن ).


6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .
 


7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند

( آدالي استيونسن ). 


8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است

( آدالي استيونسن ). 


9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .
 


10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ).

 

از کتاب  " نشان پنجم حماقت "


ما نا که بگشاید دلم بندی ز گیسو باز کن


ما نا که بگشاید دلم بندی ز گیسو باز کن     گم گشتگان عشق را پنهان یکی آواز کن

داریم با زلفت بتا وقت خوش این قصه را      مگشای با باد صبااین وقت را برهم مزن

ای ابر نیسانی مزن لاف از درغلتان خود      کزبهر ایثار رهش در دیده دارم بیش ازین


"دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت"


یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
 

  "                                                                                                               افشین یداللهی"

و آغاز ، سلام بر پاییز

بار دیگر جادوگر فصل ها با چوب جادویی خود رنگهای زیبا و دلفریب را در گرداگرد ما پراکنده ساخت تا دیگر باره حیات و ممات را با چشم خود بنگریم و گذر ایام را بیاد آوریم. و شاکریم خدا را که بصیرت دیدن این زیبایی های خارق العاده را - که حقیقتا برای عده ای عادی جلوه می نماید - به ما عطا نمود.

گرامی می داریم یاد برگهای سبزی را که برای رویشی نو، از شاخه ها بزیر آمدند - گویی که به ندای حق لبیک گفته و در سجده آمده اند - تا در بهار ، جوانه های نو رسیده از جای پای آنها قد برافرازند.