<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نِت نوشت</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/</link>
<description>نِت نوشته های من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 25 Sep 2007 19:16:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخرین پست اینجا !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>آخرین پست اینجا رو خدمتتون ارائه می کنم ... !&lt;BR&gt;اگه تا حالا&lt;A href=&quot;http://netnevesht.wordpress.com/&quot;&gt; نت نوشت &lt;/A&gt;رو مطالعه کردین ... از این به بعد &lt;A href=&quot;http://netnevesht.wordpress.com/&quot;&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخونیدش !&lt;BR&gt;بهتره بگم ... !&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://netnevesht.wordpress.com/&quot;&gt;نت نوشت&lt;/A&gt; به &lt;A href=&quot;http://wordpress.com/&quot;&gt;وردپرس&lt;/A&gt; منتقل شد !&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://netnevesht.wordpress.com/&quot;&gt;اونجا&lt;/A&gt; در خدمتتون هستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;دوستانی که به اینجا لینکیدن لطف کنن آدرس&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://netnevesht.wordpress.com/&quot;&gt;نت نوشت&lt;/A&gt;&amp;nbsp;به &lt;A href=&quot;http://netnevesht.wordpress.com/&quot;&gt;http://netnevesht.wordpress.com/&lt;/A&gt;&amp;nbsp;تغییر بدن !</description>
<pubDate>Tue, 25 Sep 2007 19:16:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر آداب بازاریابی !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : &quot;من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن&quot; به این میگن بازاریابی مستقیم* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : &quot; اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن&quot;به این می گن تبلیغات* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : &quot;من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن&quot; به این میگن بازاریابی تلفنی* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : &quot; در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟&quot; به این میگن روابط عمومی*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : &quot;شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟&quot; به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : &quot;من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن&quot; ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه به این میگن پس زدگی توسط مشتری* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : &quot;من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن&quot; و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنهبه این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : &quot;من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن&quot;به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : &quot;من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن&quot; ، همسرتون پیداش میشه به این میگن منع ورود به بازار * شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید بهش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکوبه این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه.به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شیدبه این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.*شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید.به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره.به این می گن بازاریابی سنتی.* شما در یک مهمانی ، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید.به این می گن بازاریابی دهان به دهان!* شما در یک مهمانی ، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛به این میگن فقدان استراتژی در بازار
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ ن : &lt;A href=&quot;http://www.pcseven.com/forum/index.php?showtopic=9791&amp;amp;st=20&amp;amp;start=20&quot;&gt;منبع&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Sep 2007 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسرت می چشم !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>گاهی اوقات خنده ام میگیره ... &lt;BR&gt;گاهی حسرت خوردن عادتم میشه&lt;BR&gt;گاهی، می خوام داد بزنم ... &lt;BR&gt;گاهی برای خودم متاسف می شم ...&lt;BR&gt;گاهی ... گاهی گریه می کنم ...&lt;BR&gt;اما اکثر اوقات از این گاه گاه ها متنفر میشم ... از این بابت که داره لحظه لحظه ام رو از بین می بره و ... حسرتشونو به دلم می ذاره.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ ن 1: شاعر برای این جور مواقع خوب گفته که :&lt;BR&gt;من اینجا کنار این همه زیبایی&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و تو تنهایی&lt;BR&gt;دلم برای تنهایی تو می سوزد &lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و خود آشفته ام از این خوشگذرانی &lt;BR&gt;با من باش&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با من بیا و بمان &lt;BR&gt;که من بدون تو ... &lt;BR&gt;به روزگار ...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تلخ&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سرد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اندوه وار&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فقط نگاه می کنم ... &lt;BR&gt;پ&amp;nbsp;ن 2:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم&lt;BR&gt;365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم&lt;BR&gt;قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم&lt;BR&gt;یک نفر از غبار می آید ... مژده ی تازه ی تو تکراریست&lt;BR&gt;یک نفر از غبار آمد و زد ... زخم های همیشه بر بالم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://picasaweb.google.com/ali.pourbafrani/MSTwR/photo#5111648516340663666&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://lh6.google.com/ali.pourbafrani/RvA5PjEjRXI/AAAAAAAAAOo/zw8LSL1hwdY/s144/gisoo051%20copy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Sep 2007 21:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغوش !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>امروزم با حاجی قهر بود ... دلش می خواست خرخرشو بجوو ... اما همش زیر لب می خندید و یاد خنده های حاجی میوفتاد ... همیشه با خنده هاش خندیده بود ها ... اما این بار حرص می خورد ... یه عمر باهاش زندگی کرده بود ... یه عمر عاشقش بود ناسلامتی ... &lt;BR&gt;اما خب بهش حسودیش می شد ... همش با خودش می گفت ... پیر مرد به این زشتی ، به این چروکی ... با این ابرو های ضمخت و ریش های تیق تیقیش ... آخه نیما کوچولو ( نوهء 10 ماهه ی این مامان بزرگ و بابا بزرگ )&amp;nbsp;که الهی قربونش برم ... چرا با اون می خنده و به من نمی خنده&amp;nbsp;؟؟؟ ... چرا تو بقل اون میره و وقتی من به زور بقلش می کنم با گریه می خواهد در بره ؟؟؟ &lt;BR&gt;اما از حق نگذریم ...&amp;nbsp;کوکب خانوم خداییش&amp;nbsp;خیلی خیلی قشنگ تر از حاجی بود ها ... (جای مامان بزرگی عرض می کنم ... !!!)&lt;BR&gt;خلاصه کنم ... آخر عمری ... تمام&amp;nbsp;قشنگیه زندگی حاج علی و حاج کوکب همین نوه های ریز و درشت هستن ... خب مسلما دعواهاشون هم توی همین موارده دیگه ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ ن 1: این شبه داستان واقعی بود !!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Sep 2007 20:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جائی میان آن ستاره ها</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>اگر من گلی را بشناسم که تو همه دنیا تک است و جز تو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک بره کوچولو، مفت و مسلم، بی اینکه بفهمد چی کار دارد می کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرور ها و کرور ها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید:&quot;گل من جائی میان آن ستاره هاست&quot;، اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد ؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ ن : شهریار کوچولو ، آنتوان دو سن تگزوپه ری، برگردان احمد شاملو، صفحه 31&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Aug 2007 09:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگر تمام شده !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیگر راه نمی روم،&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دیگر قدم زدنم نمی آید !&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صدای پایم را هم نای شنیدن نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;رو به آسمان مسیرم بود اما، &lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اینجا سرد و تاریک است ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیگر نگاه نمی کنم،&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دیگر پلک هم نمی زنم، &lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دیگر حتی چشمانم زمین را نمی ساید، سنگ ها را جابجا نمی کند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیگر نمی خوام،&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نمی خوام پرواز کنم !&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دیگر برای آب تنی له له نمی زنم.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دیگر اشکم تمام شده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ ن 1: فقط همینم مونده بود که یه چیزی بگم شبیه شعر !&lt;BR&gt;پ ن 2: قالیچه های مادرم تموم شد ... چه قرار ها که برای اونها نداشتیم ! [&lt;A href=&quot;http://alipb.persiangig.com/image/temp/ghaliche/Image%28461%29_resize.jpg&quot;&gt;+&lt;/A&gt;][&lt;A href=&quot;http://alipb.persiangig.com/image/temp/ghaliche/Image%28460%29_resize.jpg&quot;&gt;+&lt;/A&gt;]&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Aug 2007 08:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می روم !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>می روم شاید کمی حال شما بهتر شود&lt;BR&gt;می گزارم با خیالت روزگارم سر شود&lt;BR&gt;از چه می ترسی برو دیوانگی های مرا&lt;BR&gt;آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود&lt;BR&gt;می روم دیگر نمی خوام برای هیچکس&lt;BR&gt;حالت غمگین چشمانم ملال آور شود&lt;BR&gt;ماندنم بیهوده است امکان نارد هیچوقت&lt;BR&gt;این منِ دیرین من یک آدم دیگر شود ! </description>
<pubDate>Thu, 16 Aug 2007 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها از تو یاری می جویم !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;مسیح(ع) از بیابانی می گذشت که ناگهان بارانی تند باریدن گرفت. او رفت و در میان لانه ی شغالی پناه گرفت، اما از آسمان ندا آمد که: &lt;BR&gt;&quot;از لانه ی آن شغال بیرون برو که توله هایش با بودن تو نمی آسایند.&quot;&lt;BR&gt;عیسی شگفت زده شد.، سر به سوی آسمان گرفت و گفت:&lt;BR&gt;&quot;خداوندا! بچه ی شغال جایی و پناهی دارد و فرزند مریم آواره ی بیابان هاست.&quot;&lt;BR&gt;ندا آمد که:&lt;BR&gt;&quot;شغال لانه دارد، اما چنین معشوقی ندارد که او را از خانه اش براند. تو را چه باک که اگر خانه ای نداری مرا داری !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این طرح رو با یه دل پر به یاد سه شنبه هایی که با کلی امید و آرزو این ذکر رو تکرار کردم و می کنم ... به شما و به اون کسی که حتی یه بار هم نشده برم در خونشو آرومم نکنه تقدیم می کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تنها تو را می پرستم&lt;BR&gt;و تنها از تو یاری می جویم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://picasaweb.google.com/ali.pourbafrani/MSTwR/photo#5097447785342371266&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم&quot; hspace=0 src=&quot;http://lh5.google.com/ali.pourbafrani/Rr3FwNpvBcI/AAAAAAAAALQ/I5jHAsJUxbk/s144/gisoo047.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ ن 1: آدم چقد می تونه پست و ذلیل خودش باشه !&amp;nbsp;...&amp;nbsp; اینها رو دارم برای خودم می گم ... به هیچکی هم مربوط نداره :-d (نداره ی&amp;nbsp;آخرش ... کل مطلبو رسوند!)&lt;BR&gt;پ ن 2: یه نظر برای تاپیک قبلی برام اومده بود ... خیلی تامل برانگیز بود خدایی ...&lt;BR&gt;خدمت جناب خانم یا آقای &quot;دوست&quot; باید عرض کنم که خیلی خیلی سعی کردم که یه دونه خوبشو پیدا بکنم و برم سراغش ... خیلی گشتم ... پیدا کردم ... رفتم ... اما متاسفانه باید بگم این قشر هم قبله ای جز پول برای خودشون جور نکردن !&lt;BR&gt;باورت نمیشه ... وسط صحبتم بود که یه هو گفت عزیزم وقتتون تمومه ... ! یه وقت دیگه بگیرید برای هفته ی دیگه ... !&lt;BR&gt;پ ن 3: دارم از بلا تکلیفیه حاد رنج می برم ... برام دعا کنید !&lt;BR&gt;پ ن 4: (الان داره می خونه !)&lt;BR&gt;آخر نه منم تنها ... در بادیه سودا ... &lt;BR&gt;عشق لب شیرینت ...&amp;nbsp;صد شور برانگیزد&lt;BR&gt;تا دل به تو پیوستم ... راه همه در بستم ...&lt;BR&gt;جایی که تو بنشینی ... بس فتنه که برخیزد&lt;BR&gt;فضل است اگرم خوانی ... عقل است اگرم رانی ... &lt;BR&gt;قدر تو نداند آن ... کز زجر تو بگریزد&lt;BR&gt;سعدی نظر از رویت ...&amp;nbsp;کوته نکند هرگز ... &lt;BR&gt;ور روی بگردانی ... در دامنت آویزد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Aug 2007 14:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پر کن پیاله را !</title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>دیروز بعد از مدتها یه سر به یکی از رفقام زدم٬ گوشیش رو میز بود ... خودش طبق معمول حسابی مشغول کار بود٬از روی بیکاری گوشیشو برداشتم تا یه دوری تو بزنم .&lt;BR&gt;دیدم توی صفحه اول برای خودش نوشته ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;من خوشبختم... موفقم ... همه چیز باب میلمه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مث روز برام روشنه که توی زندگیش نه احساس خوشبختی میکنه٬ نه موفقیت رو جایی حس کرده !&lt;BR&gt;این دو مورد هم برای باب میل نبودن کافیه ! ... نیست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ ن ۱: خدایی به اوضاع خودم امیدوار شدم !&lt;BR&gt;پ ن ۲: از خوب فکر کردن بدم اومده ! ... چقد به خودم دروغ بگم ؟&lt;BR&gt;پ ن ۳: روانشناسی چیز کثیفیه ... به راحتی آدم رو وادار میکنه به خودش دروغ بگه ... دیگرون که سهله.&lt;BR&gt;پ ن ۴: دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ! ... پر کن پیاله را !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Aug 2007 05:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش ! </title>
<link>http://gisoo.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>یکی می گفت:&amp;nbsp;&quot;آقا گشتم نبود ... نگرد ...&amp;nbsp;نیست.&quot;&lt;BR&gt;امروز داشتم با خودم تصور می کردم آرامش الان توی این دنیای&amp;nbsp;کوچیکی که خیلی&amp;nbsp;بزرگ به نظر میرسه چه رنگیه ... نگاه آسمون کردم ... دیدم سفیده ِ، آرامش میده ... اما آرامش سفید نیست !&lt;BR&gt;بازم تصور کردم ...&lt;BR&gt;گفتم اگه یه پیر مرد بودم گه تو حیاط خونم یه باغچه ی کوچولو داشتمو صبحها بعد از یه نمه دوویدن خودمو تا ظهر باهاش مشغول می کردم ... و ... دم عصر هم که میشد میرفتم پارک پیش رفقای اونجا ... با هم می گفتیم و می خندیدیم ... دم غروب هم با نون تازه برای شام ِ&amp;nbsp;حاضری می رفتم خونه، شبها هم پای صدای رادیو، قلم به دست خوابم می رفت ... &lt;BR&gt;حتما به این می گن آرامش دیگه ... !&lt;BR&gt;نه ... !&lt;BR&gt;راستش نمی تونم خودمو گول بزنم ... اینم آرامش نیست !&lt;BR&gt;پس چیه این ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پس از مدت ها یه مقدار طرحیدم !&lt;BR&gt;به نظر خودم خیلی قشنگ شد، شما رو نمی دونم !
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نه سکوتی، نه صدایی، نه رهی، نه ردپایی،&lt;BR&gt;توی این هوای دلگیر، من اسیرم، تو رهایی !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://picasaweb.google.com/ali.pourbafrani/MSTwR/photo#5090490458013893954&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;نه سکوتی، نه صدایی، نه رهی، نه ردپایی، توی این هوای دلگیر، من اسیرم، تو رهایی !&quot; hspace=0 src=&quot;http://lh6.google.com/ali.pourbafrani/RqUOGdpvBUI/AAAAAAAAAJU/CrRRZx9Cefc/s144/gisoo045.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jul 2007 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gisoo&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>gisoo</dc:creator>
<guid>http://gisoo.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
