تبليغاتX
نِت نوشت - آغوش !
نت نوشت

| آغوش !

امروزم با حاجی قهر بود ... دلش می خواست خرخرشو بجوو ... اما همش زیر لب می خندید و یاد خنده های حاجی میوفتاد ... همیشه با خنده هاش خندیده بود ها ... اما این بار حرص می خورد ... یه عمر باهاش زندگی کرده بود ... یه عمر عاشقش بود ناسلامتی ...
اما خب بهش حسودیش می شد ... همش با خودش می گفت ... پیر مرد به این زشتی ، به این چروکی ... با این ابرو های ضمخت و ریش های تیق تیقیش ... آخه نیما کوچولو ( نوهء 10 ماهه ی این مامان بزرگ و بابا بزرگ ) که الهی قربونش برم ... چرا با اون می خنده و به من نمی خنده ؟؟؟ ... چرا تو بقل اون میره و وقتی من به زور بقلش می کنم با گریه می خواهد در بره ؟؟؟
اما از حق نگذریم ... کوکب خانوم خداییش خیلی خیلی قشنگ تر از حاجی بود ها ... (جای مامان بزرگی عرض می کنم ... !!!)
خلاصه کنم ... آخر عمری ... تمام قشنگیه زندگی حاج علی و حاج کوکب همین نوه های ریز و درشت هستن ... خب مسلما دعواهاشون هم توی همین موارده دیگه ...

پ ن 1: این شبه داستان واقعی بود !!!

 +| لینک | نوشته شده در 86/06/27| توسط ali.pb | |


Template Designed by Ali.pb
All Rights Reserved for NetNevesht


صفحه نخست
گالري
Ali.pb
ارتباط با من
RSS

تمام مطالب و تصاویر این وبلاگ شامل قانون کپی رایت میباشد. هرگونه كپي برداري بايد با لينك دادن به وبلاگ همراه باشد. دوست عزیز رعایت قانون کپی رایت نشان دهنده شخصیت شماست.
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384










 
| لینک خود را اضافه کنید |
| به اینجا لینک بدهید |


Google PageRank Checker Tool
Web Blog Pinging Service