دیگر راه نمی روم،
دیگر قدم زدنم نمی آید !
صدای پایم را هم نای شنیدن نیست !
رو به آسمان مسیرم بود اما،
اینجا سرد و تاریک است ...
دیگر نگاه نمی کنم،
دیگر پلک هم نمی زنم،
دیگر حتی چشمانم زمین را نمی ساید، سنگ ها را جابجا نمی کند!
دیگر نمی خوام،
نمی خوام پرواز کنم !
دیگر برای آب تنی له له نمی زنم.
دیگر اشکم تمام شده !
پ ن 1: فقط همینم مونده بود که یه چیزی بگم شبیه شعر !
پ ن 2: قالیچه های مادرم تموم شد ... چه قرار ها که برای اونها نداشتیم ! [+][+]
+|
لینک | نوشته شده در 86/05/26| توسط ali.pb
|
|