گاهی اوقات خنده ام میگیره ...
گاهی حسرت خوردن عادتم میشه
گاهی، می خوام داد بزنم ...
گاهی برای خودم متاسف می شم ...
گاهی ... گاهی گریه می کنم ...
اما اکثر اوقات از این گاه گاه ها متنفر میشم ... از این بابت که داره لحظه لحظه ام رو از بین می بره و ... حسرتشونو به دلم می ذاره.
پ ن 1: شاعر برای این جور مواقع خوب گفته که :
من اینجا کنار این همه زیبایی
و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد
و خود آشفته ام از این خوشگذرانی
با من باش
با من بیا و بمان
که من بدون تو ...
به روزگار ...
تلخ
سرد
اندوه وار
فقط نگاه می کنم ...
پ ن 2:
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
یک نفر از غبار می آید ... مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد ... زخم های همیشه بر بالم

+|
لینک | نوشته شده در 86/06/28| توسط ali.pb
|
|
امروزم با حاجی قهر بود ... دلش می خواست خرخرشو بجوو ... اما همش زیر لب می خندید و یاد خنده های حاجی میوفتاد ... همیشه با خنده هاش خندیده بود ها ... اما این بار حرص می خورد ... یه عمر باهاش زندگی کرده بود ... یه عمر عاشقش بود ناسلامتی ...
اما خب بهش حسودیش می شد ... همش با خودش می گفت ... پیر مرد به این زشتی ، به این چروکی ... با این ابرو های ضمخت و ریش های تیق تیقیش ... آخه نیما کوچولو ( نوهء 10 ماهه ی این مامان بزرگ و بابا بزرگ ) که الهی قربونش برم ... چرا با اون می خنده و به من نمی خنده ؟؟؟ ... چرا تو بقل اون میره و وقتی من به زور بقلش می کنم با گریه می خواهد در بره ؟؟؟
اما از حق نگذریم ... کوکب خانوم خداییش خیلی خیلی قشنگ تر از حاجی بود ها ... (جای مامان بزرگی عرض می کنم ... !!!)
خلاصه کنم ... آخر عمری ... تمام قشنگیه زندگی حاج علی و حاج کوکب همین نوه های ریز و درشت هستن ... خب مسلما دعواهاشون هم توی همین موارده دیگه ...
پ ن 1: این شبه داستان واقعی بود !!!
+|
لینک | نوشته شده در 86/06/27| توسط ali.pb
|
|