اگر من گلی را بشناسم که تو همه دنیا تک است و جز تو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک بره کوچولو، مفت و مسلم، بی اینکه بفهمد چی کار دارد می کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرور ها و کرور ها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید:"گل من جائی میان آن ستاره هاست"، اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد ؟
پ ن : شهریار کوچولو ، آنتوان دو سن تگزوپه ری، برگردان احمد شاملو، صفحه 31
+|
لینک | نوشته شده در 86/05/26| توسط ali.pb
|
|
دیگر راه نمی روم،
دیگر قدم زدنم نمی آید !
صدای پایم را هم نای شنیدن نیست !
رو به آسمان مسیرم بود اما،
اینجا سرد و تاریک است ...
دیگر نگاه نمی کنم،
دیگر پلک هم نمی زنم،
دیگر حتی چشمانم زمین را نمی ساید، سنگ ها را جابجا نمی کند!
دیگر نمی خوام،
نمی خوام پرواز کنم !
دیگر برای آب تنی له له نمی زنم.
دیگر اشکم تمام شده !
پ ن 1: فقط همینم مونده بود که یه چیزی بگم شبیه شعر !
پ ن 2: قالیچه های مادرم تموم شد ... چه قرار ها که برای اونها نداشتیم ! [+][+]
+|
لینک | نوشته شده در 86/05/26| توسط ali.pb
|
|
می روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می گزارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی برو دیوانگی های مرا
آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می روم دیگر نمی خوام برای هیچکس
حالت غمگین چشمانم ملال آور شود
ماندنم بیهوده است امکان نارد هیچوقت
این منِ دیرین من یک آدم دیگر شود !
+|
لینک | نوشته شده در 86/05/26| توسط ali.pb
|
|
| تنها از تو یاری می جویم !
مسیح(ع) از بیابانی می گذشت که ناگهان بارانی تند باریدن گرفت. او رفت و در میان لانه ی شغالی پناه گرفت، اما از آسمان ندا آمد که:
"از لانه ی آن شغال بیرون برو که توله هایش با بودن تو نمی آسایند."
عیسی شگفت زده شد.، سر به سوی آسمان گرفت و گفت:
"خداوندا! بچه ی شغال جایی و پناهی دارد و فرزند مریم آواره ی بیابان هاست."
ندا آمد که:
"شغال لانه دارد، اما چنین معشوقی ندارد که او را از خانه اش براند. تو را چه باک که اگر خانه ای نداری مرا داری !"
این طرح رو با یه دل پر به یاد سه شنبه هایی که با کلی امید و آرزو این ذکر رو تکرار کردم و می کنم ... به شما و به اون کسی که حتی یه بار هم نشده برم در خونشو آرومم نکنه تقدیم می کنم:
تنها تو را می پرستم
و تنها از تو یاری می جویم

پ ن 1: آدم چقد می تونه پست و ذلیل خودش باشه ! ... اینها رو دارم برای خودم می گم ... به هیچکی هم مربوط نداره :-d (نداره ی آخرش ... کل مطلبو رسوند!)
پ ن 2: یه نظر برای تاپیک قبلی برام اومده بود ... خیلی تامل برانگیز بود خدایی ...
خدمت جناب خانم یا آقای "دوست" باید عرض کنم که خیلی خیلی سعی کردم که یه دونه خوبشو پیدا بکنم و برم سراغش ... خیلی گشتم ... پیدا کردم ... رفتم ... اما متاسفانه باید بگم این قشر هم قبله ای جز پول برای خودشون جور نکردن !
باورت نمیشه ... وسط صحبتم بود که یه هو گفت عزیزم وقتتون تمومه ... ! یه وقت دیگه بگیرید برای هفته ی دیگه ... !
پ ن 3: دارم از بلا تکلیفیه حاد رنج می برم ... برام دعا کنید !
پ ن 4: (الان داره می خونه !)
آخر نه منم تنها ... در بادیه سودا ...
عشق لب شیرینت ... صد شور برانگیزد
تا دل به تو پیوستم ... راه همه در بستم ...
جایی که تو بنشینی ... بس فتنه که برخیزد
فضل است اگرم خوانی ... عقل است اگرم رانی ...
قدر تو نداند آن ... کز زجر تو بگریزد
سعدی نظر از رویت ... کوته نکند هرگز ...
ور روی بگردانی ... در دامنت آویزد
+|
لینک | نوشته شده در 86/05/20| توسط ali.pb
|
|
دیروز بعد از مدتها یه سر به یکی از رفقام زدم٬ گوشیش رو میز بود ... خودش طبق معمول حسابی مشغول کار بود٬از روی بیکاری گوشیشو برداشتم تا یه دوری تو بزنم .
دیدم توی صفحه اول برای خودش نوشته !
من خوشبختم... موفقم ... همه چیز باب میلمه !
مث روز برام روشنه که توی زندگیش نه احساس خوشبختی میکنه٬ نه موفقیت رو جایی حس کرده !
این دو مورد هم برای باب میل نبودن کافیه ! ... نیست ؟
پ ن ۱: خدایی به اوضاع خودم امیدوار شدم !
پ ن ۲: از خوب فکر کردن بدم اومده ! ... چقد به خودم دروغ بگم ؟
پ ن ۳: روانشناسی چیز کثیفیه ... به راحتی آدم رو وادار میکنه به خودش دروغ بگه ... دیگرون که سهله.
پ ن ۴: دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ! ... پر کن پیاله را !
+|
لینک | نوشته شده در 86/05/10| توسط ali.pb
|
|
یکی می گفت: "آقا گشتم نبود ... نگرد ... نیست."
امروز داشتم با خودم تصور می کردم آرامش الان توی این دنیای کوچیکی که خیلی بزرگ به نظر میرسه چه رنگیه ... نگاه آسمون کردم ... دیدم سفیده ِ، آرامش میده ... اما آرامش سفید نیست !
بازم تصور کردم ...
گفتم اگه یه پیر مرد بودم گه تو حیاط خونم یه باغچه ی کوچولو داشتمو صبحها بعد از یه نمه دوویدن خودمو تا ظهر باهاش مشغول می کردم ... و ... دم عصر هم که میشد میرفتم پارک پیش رفقای اونجا ... با هم می گفتیم و می خندیدیم ... دم غروب هم با نون تازه برای شام ِ حاضری می رفتم خونه، شبها هم پای صدای رادیو، قلم به دست خوابم می رفت ...
حتما به این می گن آرامش دیگه ... !
نه ... !
راستش نمی تونم خودمو گول بزنم ... اینم آرامش نیست !
پس چیه این !
پس از مدت ها یه مقدار طرحیدم !
به نظر خودم خیلی قشنگ شد، شما رو نمی دونم !
نه سکوتی، نه صدایی، نه رهی، نه ردپایی،
توی این هوای دلگیر، من اسیرم، تو رهایی !

+|
لینک | نوشته شده در 86/05/01| توسط ali.pb
|
|