تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
...
پ ن ۱ : حتما اگه مثل من و خیلی های دیگه سریال مدار صفر درجه رو می بینید این شعر رو که حبیب ( شهاب حسینی ) تو زندان فریاد می کشید نظرتون رو جلب کرده ... من که برام خیلی جالب بود ... ( توی اون لحظه ی فوق درام که مخصوصا . . . )
پ ن ۲ : برای اطلاعات بیشتر راجع به خود شعر و شاعر به اینجا مراجعه کنید.
پ ن ۳ : خيلي بهترم ! همه چيزو سپردم به خدا ... جون پيداش كردم ... همون جايي بود كه آريانا گفته بود !
+|
لینک | نوشته شده در 86/04/30| توسط ali.pb
|
|
دارم كم كم رو به پوچی ميرم ... انقدر فشار رومه كه با دادو بداد و فرياد هم نميتونم كسی رو متوجه خودم بكنم ... به حدی كه تو اين 1 هفته گذشته ... سه چهار با با بلند كردن صدای آهنگ برای خودم زار زار گريه كردم ... اما چه فايده، چه فايده كه بعضی چيز ها رو نه ميشه گفت ... نه ميشه فهميد ... نه ميشه ازش رد شد ... انگار خدا هم منو ول كرده به امون خودم ... اين يكيو ديگه هيچ كاريش نميشه كرد.
چيزی ندارم بگم، فقط بعضی از كلمه های كه امروز توی ذهنم چرخيده رو می نويسم ... شايد مرورشون بزاره بهتر فكر كنم .
كابوس(همراه هميشگی اين يكی دو هفته) - كره مربای بدون كره - چِته های تكراری مامان - بی حوصله گی - بنزين(رحمه ا... عليه) - بحث مهم همكارهای اداره (راحع به رنگ موی يه ارباب رجوع حدود 30 دقيقه) - اروده های رئيس (سر يه كارآموز بخت برگشته) - زونكن های انبار شده - دنيا ديگه مث تو نداره(زمزمه ی پيرمردی كه شناسنامه اش دستش بود دنبال رئيس جمهور می گشت (جز فحش و بدو بيراه هم چيزی تو چنته نداشت)) - حرف های روزانه به عنوان آف - قرار سر اذون (منتفی شد! ) - حس بيهودگی ( از تك تك همكارها ساطع ميشه ) - چت - تلفن - من بدون اون ، هيچ - من بدون افكارام، هيچ- اون كنار افكارم، !!!! - كنار اومدن - اعتقاد - مرگ - آرزوی نبودن - اقرار به دروغ - بغض (به چيزهای مهمی كه فكر كردن بهشون اونم الان خيلی ديره) - گلگی از خدا- خنده ای كه توی بغزه -ديدار يه دوست(همه چی داشت ... حتی خدا رو ! ) - نمازی كه شكسته شد - قلبی كه تيكه پاره شد - عشق(چيزی كه نميدونی از كجا و برای كی، اصلا با چه اجازه ای توی پيله ی خودش بزرگ شد و من نقش معشوقه رو توش داشتم !!! شكنجه بدتر از اين برام نبوده و نيست (به راحتی آب خوردن حتی بهش نگاه هم نكردم!(خيلی بيشتر از اونی كه فكر می كردم پستم!))) -احساس پوچيه بی حد و حسر - مهمون ناخونده - فوق لبسانس - سلام بی جواب - بچگی مفرط - لالايی برای خوابوندن يه پير مرد -يك هفته ی تمام سكوت برا فكر كردن - تازه بعد از همه اينها "خداحافظی!"
حتی تكرار دوباره اينها بغضمو دوباره تازه می كنه ...
چه كار بيهوده ای بود نوشتنشون ...
دل كه آيينه ی صافيست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رايی
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی
جوی ها بسته ام از ديده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهی بالايی
كشتی باده بياور كه مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه ی چشم از غم دل دريای
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
كز وی و جام می ام نيست به كس پروايی
اين حديثم چه خوش آمد كه سحر گه می گفت
بر در ميكده ای با دف و نی ترسايی
گر مسلمانی از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردايی
الان كه اين اراجيف رو نوشتم خيلی آروم تر شدم ... همين الان فال گرفتم ...
اينه ... ( اصلا منظورشو نمی فهمم)
صبح است ساقيا قدحی پر شراب كن/دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
خورشيد می ز مشرق ساغر طلوع كرد/گرمرگ عيش می طلبی مرگ خواب كن
ما مرد زهد و توبه و تامات نيستيم/با ما به جام باده ی صافی خطاب كن
كار صواب باده پرستيست حافظا/برخيز و عزم جزم به كار ثواب كن
اگه كسی ميتونه برام بگه معناش چيه .. بی نهايت بهم لطف كرده ... گيج بودم اين فال هم گيج ترم كرد
راستی یه سفر در پیش دارم ۱ هفته میشه ... میرم که هم تصمیم بگیرم هم حال و هوا عوض کنم !
+|
لینک | نوشته شده در 86/04/21| توسط ali.pb
|
|
سلام
بازم اومدم ... دليل رفتنم هيچكسو قانع نكرد ... برای همين برای اومدنم هيچ دليلی ندارم ... (اينجوری حداقل عذاب وجدانم كمتر ميشه ... )
شايد رفتم كه بگم ميشه رفت و دل كند ... و شايد اومدم كه بگم ... هميشه شروع از اول يه چيز خوب و قشنگه !
شروع از كجا ؟ شروع ... اصلا برای چی ... برای عنوان اين مطلب كه " من هستم " ؟
نه ...
برای فرياد اينكه ... " می خوام باشم " .
می خوام باشم و با تمام وجودم فرياد بزنم ... بگم:" آهای دنيا ... واينسا، ادامه بده ... برو جلو كه من عجيب دلم برای دردسرهات تنگ شده. دلم می خواد مثل روز بعد كنكورم كه آرزوی يك سالَم توش خلاصه ميشد بپرم توی آب ...
دلم می خواد ... يه گوشه ای كه هيچكی صدامو نمی شنوه بشينم و زمزمه های دلم رو بلند بلند فرياد بزنم ...
بگم آخه بی انصاف ... اين رسمشه ... اين رسمشه كه منو ... علی رو ! دست تنها بزاری ... بگی ... علی جون خود دانی ... هرچی تو كردی ... آخه ... اينجوری كه نميشه ... ميشه ... ؟
.
.
وقتی فكر ميكنم ... ميبينم ميشه ... فقط كافيه بخوام ... بخوام كه باشم ... بخوام كه اين و اون صدامو بشنون ... با خودشون بگن ... اِ اِ اِ اين علی هم بود و ما نميديديمش ها ... !
بسه ديگه ...
به ياوه گويی هام بيشتر از اين ادامه نميدم ...
پ ن 1 : برای خودم عرض خوش آمد گويی دارم ! علی جون قدم رو تخم چشم ما گذاشتی :D
پ ن 2 : ولادت حضرت زهرا رو تبريك می گم. (خانم های محترم روزتون مبارك ! )
پ ن 3 : به زودی اينجا به طور كامل به يه جای خيلی بهتر "Netnevesht.ir" منتقل ميشه ...
پ ن 4 : انقدر چيز برای نوشتن دارم كه نميدونم بايد از كجا شروع كنم.
پ ن 5 : ديشب با رفقا ميتينگ داشتيم محمد از ديارشون اومده بود محمد حسن هم كه تو ديار خودمونه :D دور هم حال داد ... جای دوستان عزيز خالی !
پ ن 6 : دلم تا عشق باز آمد در اون جز غم نمی بینم / دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم
+|
لینک | نوشته شده در 86/04/13| توسط ali.pb
|
|