تبليغاتX
نِت نوشت
نت نوشت

| و ... یک سال گذشت!

 سلام
تا امروز دقيقا يك سال من اينجا هر چند وقت يك بار می نويسم ... يك سال گذشت به همين راحتی ... راستش اولش به يه هدف و منظوری می نوشتم ... اما كم كم بعد از يه مدت، هدف ، خودم ، حتی مطالبی كه داشتم می نوشتم رشته اش از دستم در رفت. شايد اگه اينطوری نميشد خيلی بهتر بود اما، همچين بد هم نبود ... البته از نظر خودم .
تو اين يك سال اتفاقات جالبی افتاد، اينجا عكس العملهای جالبی رو از طرف اطرافيانم برام داشت، چند مورد پيش اومد مورد مواخذه قرار گرفتم، دو بار هم دو تا شخصيت محترم در گوشم درباره اينجا چيزهايی گفتن كه پشت همون گوش شنونده يه مقدار جزئی قرمز شد ...
راستش ... هيچوقت دليلی برای قانع كردن كسی برای خودم در مورد اينكه چرا می نويسم اونم اينجا نداشتم ... چون از همون اولش يه دليل شخصی باعث نوشتنم شد ... از همه مهمتر دليلی برای قانع كردن كسی نميديدم.
يه حُسن خيلی بزرگ اينجا برام داشت، از وقتی نوشتم ... راحت تر تونستم خودم باشم ... شايد اگه اينجا نبود، تو اين برهه سنی اين اتفاق در هر صورتی ميوفتاد اما برای من اين جا و اينطوری شكل گرفت ... هنوز هم همچين نتيجه ی درست و حسابيی نگرفتم ... اونقدر توی اين هزار تو چرخيدم و گشتم ... كه در حال حاضر يه گوشه از فرط خستگی كز كردم دارم چايی می خورم. شما هم بفرمائيد ... !!!
الان دارم دست پخت يك ساله ام رو می چشم ...
راستش اين تاپيك ها رو خودم بيش از 10 بار خوندم ... هنوز هم از خوندنشون لذت می برم ...
["من"][شما بگيد ... !!!][نقش خال تو][چون و چرا...][يه سوال...!][23/آذز/85 يه جوری بود]["درد"][فال گرفتم ...][يك ماه به 20 سال اضافه شد][اندر آداب كتابخانه نرفتن][يلدا بازی]
خلاصه ... گذشت ...
خيلی ها اومدن سر زدن ... البته قدم رنجه فرمودند ... بر ما منت گذاشتن و پا روی تخم چشم ما گذاشتن ... من هم تو اين مدت همه سعی ام اين بود كه كسی دست خالی از اينجا نره، اوايل تكيه ام روی كارهای گرافيكيم بود ... اما كم كم، هم مطالبم و هم  طراحی ها برام ارزششون يكسان شد ... از اين بابت هم مطمئنم كه شايد حدود 15% از خواننده ها برای خوندن مطالب نت نوشت رو باز می كردند( اين حدس و گمانی بيش نيست كه تبديل به يقين شده ).
خب سرتون رو درد نمی يارم فقط می خوام از يك سری از رفقا كه اينجا پايه ثابت بودن با ذكر نام تشكر كنم ... البته با اجازه ... !
:: حميد رضا نيرومند [كانون فرهنگی آفتابگردان] (اولين كسی كه درباره اينجا باهاش مشورت كردم، منبع مطلق و لايتناهی انرژی ... )
:: ليبرو (يه دوست فوق العاده ... خودش ميدونه و نيازی به گفتم من نيست كه تكه ... اميدوارم زود تر بيايی...!!!)
:: علی افشار [OnlineStudio] ( استاد ما ... يه رفيق توپ شيرازيه با مرام، شاگرديه ايشون افتخار ماست)
:: مهدی خورشيدی [saveh.net] ( اين شخصيت ... پشت ستاره ی حَلبيش قلبی از طلا داره ... ، در ضمن آدرس وبلاگش رو هم به هيچكی نميدم ... !!! )
:: مهدی حسينی [فكرنو] (مطمئن باشين ... بعدها بيشتر اسم ايشون رو می شنويد ... نه فقط تو اينجا، عاشق نوشته هاشم ... !!! )
:: مهدی [نت سكوت] (ايشون تو تريپ خودش يه پديده به حساب مياد ... !!! اينو من نميگم ها )
:: محمد محمدی [سيگنال] ( پر جنب و جوش به تمام معنا ... قابل توجه رفقا كه قيافش خيلی شبيه وبلاگشه ... )
:: محمد حسن [فتو آرت] ( يه طراح قحار، دقيقا مثل مطالبش آروم و پر محتواست ... )
:: حميد رضا حسينی [سياه،آبی،سفيد] ( همزاد پنداريه شديدی بين من و ايشون وجود داره ... البته اميدوارم به خاطر يه سری مسائل سر خودشو به باد نده ... !!! )
:: وفا ايزدی[دوستت دارم اگرچه خودتت را ندارم] ( خب من در اين باره نظری ندارم ...  چون اصولا شخصيت نا شناخته ای به حساب مياد !!! )
:: مهنا [مثل يه دوست] (به خاطر اتفاقی كه افتاده و ميدونم سوء تفاهمه سكوت می كنم و اميدوارم هميشه مث يه دوست باشه ... !!! )
:: دايی محسن ( چيزی ندارم بگم جز ... آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ... دايی محسن !!!)
:: MR.X ( فقط من و خودش و ... ميدونيم كيه، فعلا هم كنكور داره مزاحمش نشيم بهتره!)
:: كاپتا ( سالی يه بار مياد 10 جا نظر ميده ميره ... )
:: آقای رضا جعفرپور (افتخار آشنايی با ايشون رو تو اينجا دارم ... اولش سفيد بود ... بعد خاكستری شد ... اميد وارم كم كم تيره تر نشه ... !!! )
باقيه رفقا هم شرمنده ... ذهن ناقص ما تا همينجا بيشتر قطع نداد ...
:: راستی گالری نت نوشت هم بعد از رجعت به picasaweb به صورت کامل آپ دیت شد ...

يه مطلبی هم بود ميخواستم حداقل به پاس توجه زن دايی گرامم اينجا بزارم ... راستش ايشون دومين نفری بود كه مطلب يه سوال ...! رو خوند ... همون موقع ازش خواستم هرچی به ذهنش می رسه بنويسه ايشون هم برام نوشت كه نوشته ايشون رو البته با اجازه از محضرشون توی ادامه مطلب ميارم ... راستش يه خورده تاپيك طولانی شد ...

ادامه مطلب...

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/29| توسط ali.pb | |


| افسانه 1900

پس از مدت ها یه فیلم درست و درمون دیدم ...
همین الان تموم شد ... "افسانه 1900" 
قبلا دو تا فیلم از این کارگردان( تورناتوره جوزپه) دیده بودم ... راستش الان تو سرچ کردن اسمش رو متوجه شدم ... چون زیاد تو این چیز ها خورد نمیشم ... قبلا "سینما پارادیزو" و "مالنا" رو دیده بودم که هر دوشون فوق العاده بودن ... مث این یکی.
الان هم نیاز به یه خورده فکر کردم دارم ...
آخرین دیالوگش این بود، "یه داستان خوب بیشتر از یه ترومپت قدیمی می ارزه"
اینم یه چند تا لینک تو حول و حوش فیلم ...
[+] افسانه 1900 - گفتگوی هارمونیک
[+]The Legend of 1900 - imdb
[+]The Legend of 1900 - wikipedia

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/28| توسط ali.pb | |


| Google Reader

خيلی وقت ها پيش مياد وبلاگ ها يا سايت های مورد علاقه مون رو باز ميكنيم و به قصد چك كردن كه ببينيم مطلب جديدی ، چيزی اضافه نشده ... كه خدایی نکرده  يه هو از دستمون در بره ... اگه يه خورده اين دايره سايت ها وسيع باشه ... وقت زيادی رو از ما ميگره ... برای اينكه وقت زيادی تلف نشه و هميشه هم اولين نفر از آپ شدن سايت يا وبلاگها مطلع بشيم ... ميخوام يه امكان خيلی پيش پا افتاده از گوگل به اسم گوگل ريدر (Google Reader) رو برای دوستان عزيز بگم ...
قصد توضيح دادن RSS رو ندارم ... فقط می خوام با هم كاربردش رو ببينيم ...
خب نيازی به توضيح و تشريح درباره مرورگر فايرفاكس نميبينم ... اگه با اين مرورگر كار كرده باشين، وقتی بعضی از صفحات (بهتره بگم اكثر صفحات) يك چنين شكلی  كه نماد RSS feed هستش رو روبروی آدرس می بينين (مطابق شكل)

چون يه خورده گوشه كناره زياد جلب توجه نمی كنه ... خب وقتی روی اين نماد كليك كنيم خواهيم داشت ...

خب طی اين پيغام ظاهر شده ما می تونيم feed Reader خودمون رو انتخاب كنيم ... خب مثل من از توی كمبو باكس (ComboBox) گوگل ريدر (Google Reader) رو انتخاب كنيد و روی دكمه Subscribe Now كليك كنيد . بعد از چند لحظه صبر كردن داريم ...

توی صفحه ظاهر شده گوگل دوتا امكان رو به ما پيشنهاد ميكنه كه شما يكيش رو اينجا می بينيد(GoogleReader)  نيازی برای توضيح مورد اول نمی بينم ... طيق تصويری كه بالا می بينيد روی دكمه Add to Google Reader  كليك می كنيم ... خب پس از يه خورده صبر می بينيد كه گوگل Accont و پسورد ما رو درخواست می كنه ... حتما همگی از سرويس Gmail استفاده می كنيد ... (در صورت نداشتن فقط كافيه آدرس email خودتون رو توی كامنتها بزارين ، اساعه تقديم ميشه ) ... خب با وارد كردن اطلاعات گفته شده وارد محيط Google Reader  ميشيم ...

اونقدر اين محيط ساده و كاربرديه كه نيازی به هيچ توضيح نمی بينم ... فقط به اين اشاره كنم كه به راحتی تمام مطالب سايت ها و وبلاگ های مختلف از جمله متن، تصاوير و حتی فيلم هايی كه توی وبلاگ ها قرار گرفته از طريق اين محيط قابل مشاهدس ...
مطمئن باشين از استفاده از اين امكان فوق العاده اصلا علاوه بر اين كه پشيمون نميشين ... مث من از اينكه زود تر نديدينش ناراحت ميشين...
حالا ديگه بلافاصله بعد از به روز شدن هر جايی مطلع ميشين و هيچ مطلبی رو از دست نميدين ... و هميشه اولین نفريد ... 
در همین رابطه بخونید :RSS چیست ؟
به پیشنهاد دوست عزیزم حسام [روی خط IT] این لینک ها رو اینجا اضافه می کنم ...
[گوگل ریدر: هر روز بهتر از دیروز][حل مشکل راست به چپ در گوگل ریدر][ مسابقه RSS خوان ها]

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/26| توسط ali.pb | |


| چه خیالی ... !!!

امروز نمیدونم همه چه شونه ... یا عجله دارن ... یا در فراغ بال به سر می برن ...
پشت چراغ قرمز ... من توی تاکسی نشته بودم ... مشغول خوندن sms صبحگاهی رفقا بودم ... مبنی بر اینکه عربستان امروز رو به عنوان ۲۲ بهمن اعلام کرده ...(جمعا سه مورد بود ) خدایی فقط اولیش قشنگ بود ... تنها نکته ی جالبش این بود که از ۳ قشر متفاوت که هیچ ربطی به هم ندارن به ارسال گشته بود ... از اصل جریان دور نشیم ... من همچنان توی تاکسی پشت ترافیک بودم ... دقیقا بغل ما یه زانتیا و پشت سرش یه پیکان ... راننده ی پیکان یه مقدار جرئی عجله داشت ... از چهره ی مخشوشش کاملا مشهود بود ... راننده ی زانتیا بر عکس ... هیچ عجله ای که نداشت ... داشت حداکثر بهره رو از چراغ قرمز می برد ... داشت نرمش میکرد ...  طی یک حرکت سمبولیک و نمادین ... حرکات جالبی رو برای نمایش توانایی عضلات گردنش انجام میداد ... از این بابت هم من تضمین می کنم که هیچ ارتباطی بین حرکات گردن ایشون و موسیقی در حال پخش داخل ماشین نبود ... آخه نا سلامتی سنی ازشون گذشته بود ... خلاصه ... دیدن داشت ... همه ... حداقل مسافر های تاکسی متبسم شدن ... !!!
چراغ سبز شد ... ما کم کم در حال رفتن بودیم ... ماشین جلوی زانتیا نمیدونم چرا ... !!! اما حرکت نکرد ... اون عزیز پیکان سوار هم خواست با یه انحراف به چپ سریعتر به مقصد برسه که ... از شانس بدش ... یه مقدار جزئی از رنگ زانتیا رو با خودش برد ... !!!
اونجا بود که راننده ی زانتیا در حین با شخصیت بودن از توانایی که تا چند لحظه پیش در حال کسبش بود کمال استفاده رو برد ... بله ... درسته ... دعوای صبحگاهی نه چندان شیرینی بود ... !!!

 چه خیالی ... چه خیالی ... می دانم ... ! حوض نقاشی من بی ماهی ست !
چه خیالی ...
چه خیالی ...
می دانم ... !
حوض نقاشی من بی ماهی است !!!

:: به لیبرو عزیز تبریک می گم  ... از بابت خبری که خودش بهم داد ... فقط خواستم بگم خیلی خوشحالم ... امیدوارم زود تر بیایی ... همین ... بازم تبریک .
:: به همه دوستان عزیز که فرصت گشتن توی اینترنت رو دارن ... فلیکر گردی رو با فایرفاکس پیشنهاد می کنم ... برای رفع مشکل فیل تر ینگ هم این اکستنشن اختصاصی برای فلیکر رو روی فایرفاکستون نصب کنید ... اینجا ها رو هم حتما ببینید ... [+] [+]
:: یه تبریک هم به خودم بگم و خلاص ... علی جون کسب درجه ۳ از ۱۰ رو در page rank گوگل تبریک می گم ... ... !!!

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/21| توسط ali.pb | |


| قتل همسر، حبث ابد، یا ... !!!

ديروز رفتم آرايشگاه ... نزديكای ساعت 8 شب بود ... نوبت گرفته بودم ... اما خب چون حال و حوصلهی درس نداشتم يه خورده زود تر رفتم ...
دو تا رفيق كه پهلوی هم نشسته بودن مشغول ورق زدن روزنامه بودن ...
يكيشون به اون يكی :" اينجا رو ... يارو زنشو كشته ... براش يه عمر حبث بريدن ... "
اون يكی به يكيشون :"اينكه چيزی نيست ... هفته پيش توی روزنامه می خوندم ... يارو زنشو كشته ... تكه تكه اش كرده انداخته توی چاه خونشون ... كلی وقت بعد كه فهميدن .. براش حبث ابد بريدن ... "
هميجا بود كه اين بحث شيرين و نه چندان جالب توی آرايشگاه به جريان افتاد ...
نميخوام از اعماء و اخشای بحث چيزی بگم ... فقط يه حرفی از يه كسی سكوت همه رو به خودش جلب كرد ... !!!
يه جوونی كه پيرهن سياه عزاداريش هم تنش بود و چهره ی شكسته و موهای بلند و نتراشيده ای داشت از صندلی كنار در آرايشگاه با صدايی كه هيچ لكنتی توش به چشم نمی خورد!  گفت :
" همين ك ك ك ك كارا رو می كنن، ك ك ك كه به ما زن نميدن ... !!!
به خدا، به پ پ پ پ پير، به پيغمبر، به جون اون ننه ی عليلم كه می خوام دُ دُ دُ دنياش نباشه ...
تا حالا، پَ پَ پَ پَ پَنج باری رفتم خواسِگاری ... ج ج ج ج جای دوری نرفتم ها ... به خدا خونه ی همساده هامون ... اَ اَ اَما ... نِميدن ... والا نميدن ... بِ بِ بِ بِ بِلا نميدن ..."
راستش الان ديگه چهره اش ديدن نداشت ... در عين سرخيه ناجورش ... سرد به نظر می رسيد ...

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/12| توسط ali.pb | |


| "اندر آداب کتابخانه نرفتن" یا "خواستن توانستن است...؟ "

همونطور كه ميدونين خيلی چيز ها باعث عدم تمركز ميشه ... اونم تو فصل امتحان ها ... راستش قصد نوشتن در اين رابطه رو ندارم فقط ميخوام با هم توی يه فضای فرهنگی يه تنگنای خيلی خيلی جزئی رو لمس كنيم.
خب... فرض ميگيريم خونه مهمون داريم از نوع نا خونده ... يا اصلا به هر طريقی امكان درس خوندن توی خونه نيست ... چه ميشه كرد ... ميريم كتابخونه ... " ناچاريه ... جهنم و ضرر " .
اما... خواستن توانستن است ...
در حال حاضر توی كتابخونه هستيم ... مطلب برای خوندن زياده و ما هم در شب امتحان به سر می بريم ... چون ساعت كار كتابخونه رو نميدونيم ... طبعا يه خورده دير ميرسيم ... و يه مقدار جزئی از وقت گرانبهامون رو صرف پيدا كردن جا می كنيم ... انتظارمون هم زياد نيست ... برای همين اصلا دنبال يه جای گوشه كنار دنج نميگرديم ... چون لاموجود می باشد ... !!! از قضا مجبور ميشيم روی يه صندلی تو مايه های كنار در ورودی بشينيم ... اينجا نشستن هيچ ايرادی نداره ... فقط نياز به يه اعصاب پولادی داره ... اما ما از اونهايی هستيم كه از پسش بر مياييم ... چون معنای "خواستن، توانستن است" رو به خوبی توی ذهنمون هلاجی و درك كرديم.
هر كسی رد ميشه ... بدون اينكه سوء قصدی داشته باشه يه تنه ی كوچولو نثار ما ميكنه ... عيب نداره ... بابا مرد باش ... پس از يه ربع درس خوندن ... از خوش اقبالی ما ... كسی كه رو برومون نشسته هم مث ما اينجا غريبه ... خودكارش هم بگير نگير داره ... يه تيكه مينويسه ... يه تيكه نمی نويسه ... اينكه چيزی نيست ... نه مداد داره ... نه يه خورده رو ... از اونجايی كه ما از اون قشر با مرام هميشگی هستيم ... اين يه بار هم كه اومديم كتابخونه فقط يه مداد همراهمونه ... اين دوست عزيزمون هم ... همه سعيش رو برای استفاده بهينه از خودكارش ... در حضور ما و با يه مقدار صدای جزيی به كار ميگيره ... اما حيف ... !!!
 ما كه كم بيار نيستيم ... شخصا از مسئول كتابخونه براش قلم تهيه ميكنيم ...
پس از حدود 3 دقيقه آرامش و خوندن حدود 2 تا پاراگراف ... اونم با تمركز كامل... چند نفر از افرادی كه با هم دوستن و از قضا پايه ثابت كتابخونه ... قصد صحبت كردن دارن ... اما از اونجايی كه برای بقيه ارزش قائلن ... ميرن بيرون و خارج سالن رو برای صحبت كردن انتخاب می كنن ... در حين خروجشون هم هيچ تنه ای به صندلی ما اثابت نمی كنه ... !!!
خب خوبه يه خورده خلوت تر شد ... باز از اول حواسمون رو جمع درسمون می كنيم ...كه ناگاه ... از سمت همون ميزی كه همون چند تا دوست عزيز دورش مشغول درس خوندن بودن ... يه صدای دلهره آوری به گوش ميرسه ... سكوت شيرين حاكم بر كتابخونه مزه تلخی به خودش ميگيره ... نه خدای من ... دور ميز 6 تا صندليه ... روی هر صندلی هم يه كاپشن آويزون ... معلوم نيست صدا از كدومشونه ... صدا بلند تر و باز هم بلند تر ميشه ... بعد از چند ثانيه همه به اتفاق مطمئن ميشم كه صدا، صدای موبايل يكی از همون آدم های با فرهنگه ... !!!
اما نبايد بی انصاف بود ... عجب صدايی ... از اين بابت كه بالای 300 تومن پول پای گوشی رفته مطمئن ميشيم ... در مورد آهنگ هم زياد توشيح نميدم ... !!!
از اونجايی كه ريتم رمانتيكی داره ... جو صميميی رو توی كتابخونه به ارمغان مياره ... !!!
همه همديگه رو نگاه می كنن و شروع به پچ پچ می كنن ...
مامور كتابخونه هم از قضا برای قضای حاجت تشريف بردن بيرون ... !!!
در اين بين هم هيچ آدم" با شخصيت ِ بی شعوری " پيدا نميشه كه بره دست تو جيب تك تك اون رفقا بكنه و يه كار خير انجام بده ... يعد از حدود چند دقيقه ... شخص پشت خط از رو ميره ... و جو كتابخونه ... يه مقدار جزيی ته نشين ميشه ...
اما اصلا لازم نميبينم ياد آوری بكنم كه ما مقاوم تر از اين حرف ها هستيم ... و ميدونيم كه خواستن توانستن است ... !!!
اينم نياز به ياد آوری نداره ... !!! ... اگر كه بقيه هم بخوان ... ؟؟؟
دو نفر از افرادی كه چند تا ميز اون ور تر نشستن ... با كمال بی شخصيتی شعورشون رو به رخ بقيه می كشن و شروع به دعوا می كنن ... !!! ... وای خدای من ...
اين كه چيزی نيست ... !!! مهم اينه كه خواستن ... توانستن است ... !!!
من مطمئنا امتحان فردا رو با موفقيت پشت سر ميزارم ... چون ميخوام ... !!! .

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/06| توسط ali.pb | |


| دردیست غیر مردن ...

هر كی بود به تير چراغ برق حسوديش ميشد ... !
ميدونی چرا ... ؟
حداقل ارزشی كه برای تير چراغ برق قائل ميشی اينه كه وقتی از كنارش رد ميشی ... مث يه تير چراغ برق بهش نگاه می كنی ... !!! ... اما حيف ...

خيره كشی ست ما را، دارد دلی چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن 
 ... 
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر كن، وفا كن
 ... 
دردی ست غير مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/06| توسط ali.pb | |


| محرم

هميشه از رمضون بيشتر دوستش داشتم ... آخه هيچ اجباری توش نيست ... هر كی عشق كرد ... هر كی دلش گرفت ... هركی دنبال يه دل صبور برای حرف زدن های يواشكيش بود ... بدون اينكه احساس غريبی بكنه ... همه حرف هاش رو تو تاريكی مراسم های عزاداری از جلوی آينه ی دلش می گذرونه ... آخه ميدونی چيه ... خدا ميدونه كه امام حسين چقدر غريب بود ... برای همينه كه هيچكی توی مراسم هاش احساس غريبی نميكنه ...
امشب شب سوم بود ... از محرم ... اصلا درسم نميومد ... بعد از شام رفتم مسجد گفتم ببينم امسال چه خبره ...
از در كه رفتم تو ... منظره جالبی ديدم ... يه تابلو فلكسی 2در 6 متر وسط مسجد به ديوار كوفته شده بود ... يه عكس از كربلا به اين تابلو نقش ميداد ... تنها نكته ای كه تو نگاه اول هر بيننده ای رو نا اميد می كرد، اسم بانيه اين تابلو بود ... كه از قضا يه مقدار بزرگتر از يا اباعبدالله وسط تابلو به نظر می رسيد.
اينجاس كه شاعر ميگه: ..."خوشا به حال كلاغ های قيل و قال پرست"...

 +| لینک | نوشته شده در 85/11/06| توسط ali.pb | |


Template Designed by Ali.pb
All Rights Reserved for NetNevesht


صفحه نخست
گالري
Ali.pb
ارتباط با من
RSS

تمام مطالب و تصاویر این وبلاگ شامل قانون کپی رایت میباشد. هرگونه كپي برداري بايد با لينك دادن به وبلاگ همراه باشد. دوست عزیز رعایت قانون کپی رایت نشان دهنده شخصیت شماست.
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384










 
| لینک خود را اضافه کنید |
| به اینجا لینک بدهید |


Google PageRank Checker Tool
Web Blog Pinging Service