تبليغاتX
نِت نوشت
نت نوشت

| مزاج دهر...

ز تند باد حوادث نمیتوان دیدن

در این چمن که گلی بوده ست یا سمنی ؟

ببین در آینه ی جام نقش بندی غیب

که کس بیاد ندارد چنین عجب ز ُمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی!

بصبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد بر این بلا (حافظ )

کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟!

 

تا حالا شده برات تو یه روز چند تا اتفاق از انواع مختلف بیفته...

چند شب پیش گیر بی خوابی افتادم... تا خود صبح خوابم نبرد... حدود نیم ساعت بعد از اذان صبح بود که تونستم بخوابم.

صبح ساعت 8 از خواب پریدم دیگه نشد بخوابم... تا 11 خودمو مشغول کتاب کردم... 11.5 خبر نمره رو از مهدی شنیدم شاخ در آوردم...از سردرد نتونستم پلکهام رو رو هم بزارم...یه سر رفتم بیرون یه چرخی بزنم... می بایست خودم رو سرحال نشون میدادم بابا عروسی رفیقم دعوت داشتم(بین خودمون باشه اولین شهید از برو بچ دانشگهه... خدا بیامورزدش..:d) ... برگشتم خونه دیدم مهمون داریم داییم اینها به همراه پدر بزرگم خونمون بودن... رفتم بیرون یه سری خرید داشتیم انجام دادم اومدم و خودمو برای رفتن به عروسی آماده کردم... دست گل رو سفارش دادم ... ساعت نزدیک به 9 بود که از خونه راه افتادم و رفتم که بنزین بزنم بعد برم به سمت تالار 100 متر به پمپ بنزین ماشین بنزین تموم کرد...!!!  من هم ناشی اصلا حواسم به این نبود که بابا بنزین نداره ... انقدر استارت زدم تا باطری خالی شد... تازه یادم اومد که بابا بنزین نداری... ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و خودمو رسوندم به خونه، هر جوری بود خودم رو رسوندم به گل فروشی و بعدش به تالار ... خلاصه عروسی بود دیگه...!!!

ساعت 11.30 بود که زدم بیرون اونجا تنها بودم فقط محمد آقا (جناب داماد ) آشنای ما بود ... که از قضا اون شب سرش شلوغ بود...!!!!  11.45 رسیدم خونه دیدم بابام داییم و پدر بزرگم نیستن... ای بابا ... کجان... "زنگ زدن گفتم حاج دایی حسین(از بستکانمون که خیلی با هم رابطه داشیم) حالش بد شده رفتم خونشون... " آقا منو بگو شستم خبر دار شد که اره یه خبر هایی هست ...

ساعت 12 بود که پدرم اومد ... از قضا حاج دایی که بچه هاش به مناسبت روز مادر همه خونشون بودن جلوی همه بچه هاش قلبش میگیره و... انالله وانا الیه راجعون...

راستش اون شب هم نتونستم درست بخوابم... خوابی که قرار باشه 10 دقیقه یه بار بپری و پاشی بشینی که خواب نیست...

خدایی دلم میسوزه... خیلی دردناکه به آدم خبر فوت پدرش رو بدن و نتونه برای مراسم هاش خودشو برسونه.... بنده خدا همین حاج دایی حسین خدا بیامورز که همه بلا استثناء جز خوبی ازش چیزی ندیده بودن ، پسر بزرگش یه مدتیه رفته اون طرف دنیا ... برای رفتم 3 ،4 ماهی مشغول گرفتم گذرنامه بود خالا هم بعد از 5 ، 6 ماهی که رفته اینطوری... دیروز با تلفن خبر فوت پدرش رو بهش دادن ... دیگه باقیشو خوتون بخونین ...من زیاد از سیستم گذرنامه سر در نمیارم اما طبق آماری که گرفتم برای برگشتن حداقل چند هفته باید صبر کنه .... واقعا دردناکه تو اون غربت با اون همه درد و بد بختی ... این جور مصیبت ها... واقعا سخته ... اما چه میشه کرد ... خدا بعضی اوقات  می خواد بنده هاشو از هر دری امتحان کنه ... بگذریم...

از این به بعد تصمیم گرفتم کمتر بنویسم و فشرده تر...شاعر میگه کم گوی و گزیده گوی چون دُر....

راستی تابستون واحد برنداشته بودم که برداشتم... گرچه امتحانش مجانی نیست... اما برای ما ها که اوضاعمون همیشه تعریف نداره ... برای عقب نیوفتادن انشالله مفید واقع میشه... :D راستش حقمه تا من باشم 20 واحد تخصصی  توی یه ترم بر ندارم....!! که اینطور مجبور باشم دردسر تحمل کنم...

 

ما درس سحر در ره می خانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خِرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مُهر لب او بر در این خانه نهادیم

 

اینم آخرین طرحیه که مورد دیزاین بنده قرار گرفته ... با پس زمینه بسیار زیبا از کاشیکاری های مقبره حافظ شیرازی... امیدوارم مورد پسند واقع بشه...

ما درس سحر در ره می خانه نهادیم
برای مشاهده با اندازه اصلی اینجا کلیک کنید

 +| لینک | نوشته شده در 85/04/28| توسط ali.pb | |


| روز مادر

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

 روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

شبی که فردایش روز مادر بود

پسری که دوست داشت همه خانوادش رو خوب بشناسن..

اولین شب آرامش

تستهای کنکور رشته فن آوری اطلاعات

دست های رئیس جمهور

خواندنی های جام جهانی 2006

 +| لینک | نوشته شده در 85/04/25| توسط ali.pb | |


| مارمولک

چند وقت پیش تو سیستم پسر عمه ام دیدم فیلم مارمولک رو با کیفیت خوب داره ... راستش من قبلا بدون کیفیتشو کامل دیده بودم اما با کیفیت رو گزیده ای... خب ... جور شد و روی سی دی رایتش کردم و آوردم خونه ... که سرانجام چند شب پیش فرصت خوبی برای دیدنش بود ... شاید باورتون نشه اما هیچ جای فیلم برام تکراری نبود... تمامی دیالوگ ها حرفی برای گفتن داشت... نگاه هنری کارگردان "کمال تبریزی" بوسیله مانوری که روی اون پسر بچه و کبوتر داده بود تو نوع خودش جالب بود ...
چند تا جمله تاثیر گذار فیلم مخصوصا تو سکانس سخنرانی زندان بود رو  براتون نوشتم...(یکی از قشنگ ترین سکانس های فیلم بود خدایی...)

"هیچ آدمی توی دنیا نیست که راه برای رسیدن به خدا نداشته باشه..."

"آخه بهشت که زورکی نمیشه عزیز برادر آونقدر فشار میاری که از اون ور جهنم میزنه بیرون..."

"قی الواقع خداوند اند (end) لطافت... اند بخشش... اند چشم پوشی... و اند رفاقت است..."

شناسنامه مارمولک

یادداشتهای جشنواره پیرامون مارمولک

 +| لینک | نوشته شده در 85/04/21| توسط ali.pb | |


| عاشق پفیوز

در نگاه اول این تصویر تو ذهن ایجاد می شد که با پایین ترین رتبه ها وارد دانشگاه شده . نه بسیجی بود ، نه برادر و نه فرزند شهید ، از لحاظ سنی هم اهل ایثار و فداکاری نبود، بعد از گذشت یک هفته از شروع کلاس ها همه چیز مشخص شد، تو کلاس همه هوش و هواسش به یه صندلی متمرکز بود ... ولی اون صندلی استاد نبود ، چون کارمندی نزد رئیس التماس می کرد ... ولی از پسر ها نبود، برای بدست آوردن آدرس و شماره تلفن تا تهران هم رفت ... ولی موفق نبود، تمام هم کلاسی ها متوجه شده بودن ... ولی متوجه نبود، بگذریم که برای صحبت کردن هم تلاش بسیار کرد ... ولی گوش شنوا نبود، یک روز خورشید بختش درخشیدن گرفت، برای چند جمله صحبت دانشجویی دعوت شد ... ولی در کافی شاپ نبود، در سالن پیش چشم اخیار بعد از اتمام کلاس ... ولی اصلا آروم نبود.

-          :دیگه خسته شدم از جون من چی می خواهید ... ؟

-          :....

-          :مگه نمی خواستید با من صحبت کنید ...؟ حرفی بزنید ...!

-          :من...

-          :من هیچ علاقه ای به شما ندارم و از دیدن شما اصلا خوشحال نمیشم...

-          :می تونم وقتی دیدمتون بهتون سلام کنم ...؟

-          :اگر مثل تمام دانشجو ها باشه ... ولی منتظر جواب نباشید ....

چند جمله از معلم شهید مظلوم دکتر علی شریعتی براش نوشتم

 

 در ادبیات ما ... عاشق همیشه یک پفیوز بدبخت روزگار سیاهی است که تنها و تنها از طریق استرحام می خواهد در دل سنگ و بیزار معشوق راهی پیدا کند و از بس ناله کند و عجز و لابه کند و مثل گدا مثل سگ سر کوی معشوق بایستد و خاک راهش شود و گرد پایش گردد تا شاید بر کفشش بنشیند !

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

تو که سگ نبده بودی به چه کار رفته بودی

بعد از خوندن رو به من کرد و گفت: من از این شریعتی متنفرم از اون آخونداییکه بدعت تو دین گذاشت از اعضای انجمن حجتیه بود و با ساواک در ارتباط. نمیدونم کی تو حوزه دکترا گرفته که این دومیش شده ...؟ تازه برای مادر شاه هم روزه خونده ؟!؟.

 +| لینک | نوشته شده در 85/04/15| توسط | |


| بازم فوتبال...

آقا فعلا فقط ایتالیا....



 +| لینک | نوشته شده در 85/04/14| توسط ali.pb | |


| میر احمد ... به یادت هستم ....

دقیقا یک سال از اون روز می گذره.... روز شهادت حضرت فاطمه بود...همه جا سوت و کور بود فقط از توی خیابون صدای دسته می اومد... دلم گرفته بود... زنگ زدم بهش گفتم : "میراحمد پایه ای...؟" گفت:"... چیزی شده مگه" گفتم: "نه یه خورده کلافه ام  اگه حال داری بریم بیرون..." گفت: "باشه... خب حالا کجا بریم ... ؟" راستش نمیدونم چرا ... اما من پیشنهاد حرم رو دادم ... هفته قبل رفته بودم اما انگار تو اون روز جای دیگه لذتی نداشت ... خدایی همیشه برای این جور جاها پایه بود... ده دقیقه بعد اومد دم در خونه ... من هم حاضر بودم ... باهم رفتیم... از خونمون پیاده تا حرم حضرت معصومه حدود نیم ساعت راهه ، 45 دقیقه تو راه بودیم و با هم گپ می زدیم راستش یه هفته ای می شد که برای بار دوم کنکور داده بود ، خیلی امیدوار بود من هم که سال قبل قسمت شده بود و دانشگاه قبول شده بودم همش سعی داشتم بهش انرژی بدم... از این بابت مطمئنم که هیچوقت باهاش سر هر موضوعی که بحث می شد تفاهم نداشتم همیشه ی خدا با هم کل کل داشتیم ... همینش هم رابطمون رو لذت بخش می کرد اما راستش ... راستش اون روز هم با یه خورده دعوا و مرافعه با هم خداحافظی کردیم... بعد از اون روز فقط 2 بار دیگه باهاش تلفنی صحبت کردم... که...

که حدود دو ، سه ماه بعد از اون روز بود که ... خبر تصادف و ...... شدنش رو بهم دادن...!

میر احمد جان یادت همیشه با من می مونه....

امیدوارم که تونسته باشم حس و حال الانم رو رسونده باشم ... اما ... اما فردا قصد دارم ... قصد دارم تنها برم حرم ....

همین.

 +| لینک | نوشته شده در 85/04/08| توسط ali.pb | |


| اینجا کسی ست پنهان

این بار یه گلایه دارم....

خدایی رفقای ما همشون تعطیلن... الان چند ماه بیشتر اینجا  راه افتاده ، رفقا هم همشون لطف داشتن سر زدن... بعشی اوقات حال و حوصله داشتن مطالب رو خوندن اما ... اما خدایی تا حالا حتی یه نفر  هم از من نپرسیده علی جان... منظورت از نوشته ای که بالای وبلاگت گذاشتی چیه...؟ (اینو میگم...)

اینجا کسی ست پنهان 

راستش از دو، سه تاشون پرسیدم، بعد از کلی اهن و  تلپ تنها نتیجه ای که گرفتن این بود که " یه چیزی یه جایی پنهانه " خب بگذریم... این تایپو گرافی " اینجا کسی ست پنهان " سر بیت یه شعر زیبا از "دیوان شمس " مولانا ست که شعر رو به همراه یه والپیپر  به شما دوستان عزیز نه چندان کنجکاو تقدیم می کنم ....

 

اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته

خود را سپس کشیده پیشان من گرفته

اینجا کسی است پنهان همچون خیال بر دل

اما فروغ رویش ارکان من گرفته

 

 اینجا کسی ست پنهان

برای دیدن تصاویر با اندازه اصلی اینجا کلیک کنید

 +| لینک | نوشته شده در 85/04/06| توسط ali.pb | |


Template Designed by Ali.pb
All Rights Reserved for NetNevesht


صفحه نخست
گالري
Ali.pb
ارتباط با من
RSS

تمام مطالب و تصاویر این وبلاگ شامل قانون کپی رایت میباشد. هرگونه كپي برداري بايد با لينك دادن به وبلاگ همراه باشد. دوست عزیز رعایت قانون کپی رایت نشان دهنده شخصیت شماست.
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384










 
| لینک خود را اضافه کنید |
| به اینجا لینک بدهید |


Google PageRank Checker Tool
Web Blog Pinging Service