تبليغاتX
نِت نوشت
نت نوشت

| تو

فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران... زلال که باشي، آسمان در توست .

 +| لینک | نوشته شده در 85/02/28| توسط ali.pb | |


| هم من منم ... هم تو توئی

اواخر ترم بود ... آقای چاچی (استاد درس مدار الکتریکی) چون تایم کلاسش تو طول ترم به تعطیلات زیادی برخورد کرده بود برای جلسه های آخر حل تمرین فوق العاده گذاشته بود ... خب خیلی ها هم نیومده بودن و خیلی ها هم بودن... من هم بودم اما چه بودنی.. طبق معمول سر کلاس فقط به استاد نگاه می کردم همین ....!!! خب هیچی نمی فهمیدم .. یعنی راستش از اول ترم به درس جلو نیومده بودم لنگون لنگون درس می خوندم... دلیلش رو هم که میدونید....!! راستش فقط سرکلاس نشسته بودم و حضور فیزیکیم مسجل بود... همین که یه هو استاد گفت آقای... تمرین شماره 5 رو شما باید حل کنی...  آقا منو بگو... تعطیل ... ":استاد راستش ما این مبحث رو مطالعه نکردیم...." بدون اینکه به حرف من توجه بکنه حل تمرین 4 رو بررسی می کرد... من هم حسابی دست پاچه شده یودم. تمرین 4 تموم شد و نوبت به من رسید... "استاد این مبحث رو مطالعه نکردم..." "اگه اجازه بدین برای یه تمرین دیگه بیام...!!"....":نه باهم حل می کنیم.." .

": فقط آقای... قبل از حل تمرین یه چیزی می خوام بهت بگم... !!! "  ": بفرمایید" همه بچه ها هم ساکت شدن ببینن استاد چی می خواد به من بگه..."

شروع به نوشتم پای تخته کرد... ": این  بیت شعر مولانا رو ...

نی من منم نی تو توئی نی تو منی

هم من منم هم تو تویی هم تو منی

بهشون دقت کن.... شاید الان متوجه نشی چی می خوام بگم اما مطمئنم یه روزی متوجه می شی..." (همین که داشت حرف می زد دور اولین من خطی کشید و از اون یه فلش متساعد کرد و جلوی فلش اسم منو نوشت...!!! من هم هاج و واج ایستاده بودم و نگاهش می کردم...) ":توی این بیت مولوی هم خودش رو منفصل از خدا دونسته هم جزئی از خدا..." ":سعی کن این بیت رو ملکه ذهنت کنی...!!!"

( من هم همچنان هاج و واج نگاهش می کردم...!!)

یه خورده دیگه هم صحبت کرد اما راستش الان یادم نیست... 

بعدش تمرین رو حل کردیم(راستشو بخواهید... حل کرد) ....

راستش هنوز دقیقا متوجه منظور ایشون نشدم... اما ار این بابت مطمئنم که قصور از من بوده یعنی من باید اونی می بودم که تو اون شرایط نبودم..."نمیدونم تونستم منظوزم رو بفهمونم...؟"

 

خدایی اگه نمره ای که ایشون بهم داد یه 0.25 کمتر بود اون روز بیاد ماندنی هیچوقت رخ نمیداد...

حالا بگذریم... در مورد این بیت شعر راستش من خیلی کنکاش کردم... 2 تا نتیجه هم بیشتر نگرفتم ... اول اینکه ایشون(جناب آقای استاد چاچی(شایدم چاجی...!!!)(یه با تو بورد دیدم نوشته بود چاجی..؟؟)) یا خیلی با عرفان و سیر و سلوک حال می کنن که این بیت بسیار خفن رو در تمثیل احوالات من روی تخته نوشتن... یا نه ... !! کار های خواننده خاصی رو دنبال می کنن که میتونه یکی از اینها باشه..."داریوش، رامش، فرامرز اصلانی" که توی آلبوم "معشوق همینجاست" (یه کاره خیلی فوق العاده است،تمامی اشعارش از مولانا هستش...(RUMI" The Beloved is Here" ) این بیت شعر اگه اشتباه نکنم توسط "شهره آغداشلو" دکلمه شده...

این WallPaper رو هم به شما دوستان عزیز تقدیم می کنم.

برای مشاهده سایز اصلی اینجا کلیک کنید

 +| لینک | نوشته شده در 85/02/24| توسط ali.pb | |


| حس مار بودن...!

ببینم تا حالا شده حس کنی یه مار هستی... یه مار که توی لونه کوچولوت زندگانی می کنی... اما...از قرار معلوم قرار نیست همه چیز به خیر و خوشی بگذره... یه پونه وحشی می یاد در لونه ی کوچولوت و شروع به رشد می کنه... کم کم بزرگ میشه... نمی دونی باهاش چی کار کنی... فقط اینو میدونی که می خواد یه جوری حرست رو در بیاره... خب حالا چی کار می کنی...؟

اگه یه مار آسمون جل و پاپتی مث من باشی... خب سرش داد می زنی .... اگرم دیدی نه بابا این از اون زبون نفهم های روزگاره... یه کاری که نباید بکنی می کنی...! نه هر کاری....!! فقط آتو دستش می دی... مثلا فقط کافیه که یه جوری بفهمه که ظهر ها زیر آفتابی که از اون سوراخ لای در توی لونت می تابه کمال استفاده رو می کنی و با چنبره زدن زیر اون آفتاب یه خواب قیلوله ی توپ رو استاد می کنی... خب .... !!! اونم بیکار نمیشینه و سریعا دست به کار میشه...؟؟؟

سوراخ و میگیره و تو رو از کیف و حالت می ندازه....!

حالا چه احساسی داری....؟

اگه یه مار مث من باشی ... مث "اسب" از کارت پشیمون میشی...!!!

خب اینم از تجربه چند ثانیه ای مار بودن من.... اما یه چیزی بگم بین خودمون باشه... در حال حاضر بنده حقیر دقیقا مث "اسب" از آتویی که به پونه وحشی در خونمون دادم دپرس به سر می برم...!!

 

بگذریم... یه چند وقتیه فرصت طراحی ندارم...راستش اصلا حسش نیست... تصمیم گرفتم یه سری کار های قدیمیم رو براتون بزارم...این یکی زیاد قدیمی نیست اما حس و حال جالبی داره...

 

نه در حالت بمان نه در جایت

همواره روحی مهاجر باش

به سوی مبداء

به سوی آنجا که می توانی انسان باشی

به سوی آنجایی که می توانی جهاد کنی

به سوی آنجایی که می توانی از آنچه

                                                            هستی و هستند

                                                            فاصله بگیری....

دکتر علی شریعتی

برای مشاهده تصویر با اندازه اصلی اینجا کلیک کنید

 +| لینک | نوشته شده در 85/02/17| توسط ali.pb | |


| آموخته هام...

آموخته ام که هميشه کسی هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان های بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه هميشه بخندم
آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم
.

 سادگی کن...ساده ی من...

برای مشاهده تصاویر با سایز اصلی اینجا کلیک کنید

 +| لینک | نوشته شده در 85/02/11| توسط ali.pb | |


Template Designed by Ali.pb
All Rights Reserved for NetNevesht


صفحه نخست
گالري
Ali.pb
ارتباط با من
RSS

تمام مطالب و تصاویر این وبلاگ شامل قانون کپی رایت میباشد. هرگونه كپي برداري بايد با لينك دادن به وبلاگ همراه باشد. دوست عزیز رعایت قانون کپی رایت نشان دهنده شخصیت شماست.
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384










 
| لینک خود را اضافه کنید |
| به اینجا لینک بدهید |


Google PageRank Checker Tool
Web Blog Pinging Service